خستم از تظاهر ايستادگي ...جاي دندون هزار گرگ به تنم.......
ســـــــــــــــــــــلام
امروز يه داستان رو مي نويسم فكر كنم بيرزه يه خورده وقت آفلاينتوئن رو بگيره.
صداي زنگ اومد آيفنو برداشتم رضا بود . -مياي پايين؟- الان ميام طبق معمول اين يكي دوماهمون رفتيم جلوي در نشستيم.
بازم از سارا مي گفت خيلي با اشتياق و قهقهه زنان.هر روزم آقا يه گندي مي زد مث امروزكه زنگ زده بود و با مادرش اشتباهي به جاي خودش صحبت كرده بود.منم شده بودم مشاور آقا در مواقع ضروري!!!با اين حال بهش عادت كرده بودم و تقريبا هر شب منتظرش بودم .
***
گفتم پسر بي خيال چيزي كه فراوونه دختر ! مي دونستم دارم خودمو گول مي زنم اما هميشه فريب خودم رو مي خوردم...
***
از همه ديگه خسه شده بودم . به سوال مادرم كه گفت كجـــا؟ جواب ندادم كفشامو پوشيدم و به راه افتادم نمي دونستم كجا اما فقط مي خواستم فرار كنم از خودم و شخصيت ساختگيم كه به دست خودم و به فرمان ديگران ساخته بودم.
نم نمك قطره هاي بارون مث مادري مهربون كه داره بچشو آروم مي كنه صورتمو نوازش مي كرد!
بارون آرومم كرده بود سر تا پا خيس شده بودم حالا مي تونستم فكر كنم به كارم به هدفم به زندگيم و به تنها چيزي كه هميشه حسرتشو خورده بودم و فقط از ديگران شنيده بودم ...
***
تو دلم آشوبي بود كه همش با در نظر نگرفتنش سعي مي كردم بيشتر به خودم مسلط بشم .سه تايي داشتند ميومدند يكيشون كتاب دستش بود و داشت از دو تاي ديگه سوال مي پرسيد نمي دونستم چي كار كنم امـــــــا...
-سلام
بهت زده به من نگاه كرد و با تكون دادن سرش جواب سلامم رو داد
ميشه يه لحظه وقتتونو بگيرم؟
يه لحظه مكث كرد و با اعتماد به نفس گفت :خب چي كار داريد؟
من كه ديگه داشتم به تته پته مي افتادم گفتم مي خواستم بدونم ساعت چند؟
-7:15
با گفتن مرسي به راهم ادامه دادم.
اونا هم بعد از چند ثانيه مكث و گفتن پسره پاك خل شده بود به راهشون ادامه دادند.
***
تا حالا نديده بودم كسي اينطوري بخنده .
با تكرار حرفي كه امروز زده بودم" ميشه وقتتونو بگيرم" دوباره شروع كرد به خنديدن.
- خب چي كار كنم يهويي شد
- آخه ديوونه اين كارا واسه فيلماس تو هنوزم اين چيزا حاليت نمي شه؟
دوباره زد زير خنده خلاصه تا چند ساعتي سوژه ي آقا شده بوديم.
***
بعد از گذشتن 2-3 روز از اون ماجرا با تنها ديدنش تصميم گرفتم دوباره برم پيشش چند بار حرفايي كه رضا بهم ياد داده بود رو تكرار كردم اما تا رسيدم بهش همه ي اون حرفا به طور كامل از سرم پريد و فقط گفتم :
-سلام مي شه؟
-چيه بازم مي خواي ساعت بپرسي؟ ساعت 7:20
حسابي ضايم كرد اما با ديدن قرمز شدن چهره ي من يه ذره آروم تر شد.و اجازه داد تا حرف بزنم.
لبخندي مصنوعي رو لبم آوردم و گفتم نه
-پس چي كار داريد هر كاري داريد زودتر بگيد نمي خوام دوستام منو شما رو با هم ببينند
-مي خوايد جاي ديگه همديگرو ببينيم
- نه سريع بگيد
-آخه چجوري بگم.من من يه نفس عميق كشيدم و يهو گفتم:من از شما خوشم اومده .
دخترك مات و مبهوت مونده بود چند ثانيه اي مكث كرد و گفت :اين بود كارتون و راه افتاد ...
احساس سبكي مي كردم مي دونستم خيلي ضايع بازي در آورده بودم اما هر چي بود حرفمو گفته بودم ديگه همين مهمه!
***
ديگه همه ي زندگيم شده بود رويا
فكر و خيالم اون بود از رضا هم بدتر شده بودم با اين كه هر روز همديگرو تو راه مدرسه مي ديديم اما با اين حالروزي 2 ساعت هم با هم ديگه تلفني صحبت مي كرديم.
***
چند ماهي بود كه سر درد داشتم قبلا هم اين طوري بودم ولي مدت سر دردام خيلي كم تر بود سر دردامو گذاشتم به حساب جووني هزار درد مرض اين دوران تا اينكه ...
تو راه مدرسه بودم داشت برف مي اومد كه ناگهان سرم گيج رفت و ...
***
خوب نمي ديدم چند باري چشمهامو روي هم ماليدم كه ديدم رويا بالاي سرم ايستاده
-من اينجا چي كار مي كنم؟
با صداي ضعيف و لرزوني گفت :هيچي فقط يه كمي فشارت افتاده بود كه اگه پسر خوبي باشي و بذاري سرومت تموم شه مرخص مي شي.
- پس تو چي مگه مدرسه ...
نذاشت حرفم تموم شه و گفت:مگه مي شه آقا رو ول كرد تا زير برفا يخ بزنه؟يكي بايد مي رسوندت بيمارستان ديگه.
-به مدرسه چي مي خواي بگي؟
-به آقا دكتر مي گيم 2تا برگه مرخصي بنويسه
وقتي ازش پرسيدم چرا چشات قرمز شده حول كرد و سريع گفت هيچي ديشب تا صبح بيدار بودم داشتم زيست مي خوندم مثلا الان من بايد امتحان ميدادم.
***