تبليغاتX
زندگی
زندگی

فرامـــــــــــــــوشم نكنيد!


 مي خواستم درد و دل كتم با هاتون ولي ياد اون حرف پسر غريبه تو جمكران افتادم كه مي گفت سفره ي دلتو واسه همه  باز نكن ...
منم به حرفش گوش مي دم و ....
امروز اومدم بگم.......
       خوبي كه از ما نديديد هر بدي ازم ديديد حلالم كنيد
هر كسي يه روز خدافظي مي كنه امروز هم نوبت من
      فكر از دست دادن اين همه دوست خوب ديوونم مي كنه
اما من هم بايد بزرگ شم و با واقعيت ها روبه رو بشم


       .......................................................

      
كلي برنامه ريزي كرده بودم واسه آپ هاي بعديم
                  يادش به خير داستان هايي كه مي نوشتم و ....
دعوا هام با شما دوستاي گلم
                 دردودلهام با شما ها 
دلتنگي هام
                   راهنمايي هاتون ...


      .........................................................


                  اما به خاطر خودم و بعضي ها از اين دنياي مجازي خدا حافظي مي كنم تا شك و ترديد بعضي ها برطرف شه
     مي خواستم اين وبلاگ رو حذف كنم اما دلم نيومد اين همه خاطره رو يك جا حذف كنم
خيلي ها هم از دستم دلخورن به خاطر حرفايي كه بهشون زدم از همين جا مي گم مارو حلال كنيد و ببخشيد
                                      :::::::::::::..............:::::::::::::::        

     
نه از آشنايان وفا ديده ام
                 نه در باده نوشان صفا ديده ام
زنامردي ها نرنجد دلم
                كه از چشم خود هم خطا ديده ام

قربان همتون خداحافظ                       
                                                  
 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 15:55 توسط سیاوش |

مـــــــــــــــــــــاه رمضون شدا

شهر الذی انزل فیه القرآن

درست نوشتم؟

نمی دونم یه چیز تو همین مایه ها بود بی خیال!

          خب ماه رمضون شد

                              این ماه خیلی برکت توش داره یکیش اینه که نرفته مدرسه ۱ ساعت از اولش و نیم ساعت از آخرشو پروند

 

                  ایول ایول ماه رمضونو ایول

تازه یه چیز دیگه هم داره اونم اینکه این زرغامی رو مجبور می کنه ۴ تا فیلم جدیدم پخش کنه.

 

 و هزاران فواید دیگه.

                                       راستی اونایی که به سن تکلیف می رسن فقط تو خونه روزه نباشید فکر کنم بیرون از خونه هم نباید چیزی خورداااااااااااااااا

 

خب دیگه خیلی لوس شد

                                                    روضتون قبول

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 11:54 توسط سیاوش |

کـــــــــــرم شب تاب و ...

روز قسمت بود .
خدا هستی را قسمت می کرد .
خدا گفت : چیزی از من بخواهید هرچه باشد شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خداوند بخشنده است .
هرکه آمد چیزی خواست .
یکی بالی برای پریدن .
دیگری پایی برای دویدن .
یکی جثه ای بزرگ خواست .
و آن یکی چشمانی تیز .
یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری آسمان را .
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:
خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم .
نه چشمانی تیز و نه جثه‌ای بزرگ،نه بالی برای پریدن و نه پایی برای دویدن،نه آسمانی و نه دريايي...
تنها کمی از خود « تنها کمی از خودت به من بده »
و خدا کمی نور به او داد
نام او کرم شب تاب شد
خدا گفت : آنکه نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگر به قدر ذره ای باشد .
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت:
«کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست»

بياييد كرم شب‌تابي شويم تا در اين شبهاي نور در جمع ميهمانانش بدرخشيم و به خاطر داريم كه از او جز او نخواهيم...

نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:30 توسط سیاوش |

::.بحث سوم.::

آره بابا خيلي پرو شده

اوه اوه آنلاينيم و داره آپ مي شه

سلام

مي خواستم يه داستان ديگه بنويسم گفتم اين طوري خيلي بد مي شه و چيزي مي شه كه اصلا دوست ندارم بشه يعني يك نواخت مي شه ديگه

خب حالا گفتم خيلي وقت بحث نكرديم.

يه موضوعي كه همه مون زياد يا كم ازش مي دونيم .. آره آفرين عشق و عاشقي البته تو اين پست سعي مي كنم راجع به عشق هاي اينترنتي بنويسم.فقط اعصابتون خورد نشه و وب ما رو هك نكنيدا.

اين روزها بسياري از رابطه ها مجازي شده.انگار ديگه ما آدم ها جسارت ديدار با حقيقت را از دست داديم.به خدا زيباترين لحظات عشق و عاشقي ديدار و ابراز علاقه كردن ...

قبض هاي آن چناني تلفن هاي دختر و پسران جوان سرزمين من گواه ارتباط مجازي آن هاست.جواني كه مدام از وضع جامعه اش مي نالد تا در هياهوي گلايه ها اين حقيقت را فراموش كند كه از رويارويي با حقيقت عشق مي هراسد!

اين روزها چهره ي معشوق همه ي ما آدم ها شبيه به يكديگر شده اند  معشوق همه ي ما شده پنجره هاي متعدد اينترنتي! طرفين در تلاش براي در تملك گرفتن ديگري است.به جاي آن كه ديگري را در حريم امن خويش ميهمان كنند مدام به حريم خصوصي ديگران تجاوز مي كنند

***بسياري از ما عاشقان از پايه فارغ ، لحظات با هم بودن مان را به تماشاي فيلم هاي سينمايي و سريال هاي تلويزيوني مي گذرانيم. ما حتي حاضريم به جاي تماشاي چهره شريك زندگي مان به تماشاي شرك بنشينيم!***

مدام يكديگر را امتحان مي كنند تا نكند عشقشان به آنها دروغ گفته باشد .

تلفن همراه  يكديگر را چك مي كنند با آيدي هاي مختلف به عشقشان پي ام مي دهند تا مبادا ديگري دل محبوبشان را ربوده باشد.گويي در قاموس اين عشاق بيگانه با عشق ، امن ترين جا براي قلب معشوق زندان شك و ترديد و بي اعتمادي هاي ذهن بيمار عاشق نابالغ است!

مي دونم خيلي بدت اومده از من و وبلاگم و عقايدم . برو تو هم به دنياي مجازيت پناه ببر.

گفتــــــــــــــم كه گفتـــــــــــه باشم واقعا اين مطلبي بود كه بعد مدت ها تونستم واسه دل خودم بزنمش تو وبلاگم

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 13:22 توسط سیاوش |

داستان

بالاخره اون داستان بود که قسمت اولش رو زده بودم رو تموم کردم بخونیدش تو رو خدا

*قسمت اول*
از بچگي باهم بازي مي كرديم و هميشه با هم بوديم تا اينكه وقتي پدر مادرامون فهميدن بزرگتر شديم كمتر اجازه مي دادن همديگرو ببينيم اما ما باز به هزار و يك بهونه هميديگرو قايمكي مي ديديم.
من درسم خيلي خوب بود مخصوصا اختصاصي هام اما رزا رياضيش ضعيف بود نمي دونم شايدم اين كارو مي كرد تا چند روزي من بشم معلم خصوصي خانوم!
                                                        ***
رزا داشت با دوستاش از مدرسه مي يومدند كه ديدم 3تا پسر شروع كردند به مطلك انداختن به اونها.با خودم گفتم3 به يك لت و پارت مي كنندا امـــــــــــــــــــــــــــــا ...
-هو عوضي ها مگه خوار مادر نداريد....
كل بدنم درد مي كرد ولي خدا رو شكرجاي هيچ كبودي روي صورتم نبود.
-آخه واسه چي اومدي جلو تو كه مي دونستي
- ا مي خواستي مث برگ چغندر وايسم و ببينم چطوري به شما مطلك مي ندازن؟
- مي دونم مرسي اما آخه خودت
- بي خيال ولي انگار خودتم دل پري از ما داشتي ها
-مسخره ما رو باش به فكر آقاييم اصلا به من چه
                                                       ***
-منزل  كياني؟
- بله بفرماييد . شما؟
- من از بيمارستان ابن سينا تماس مي گيرم
-بيمارستان؟
- بله پدرتون بر اثر يك سانحه ي رانندگي صدمه ديدند آدرس رو يادداشت كنيد
..........
- چي شده آقاي دكتر پدرم خوب ميشه
- سر پدرتون ضربه ي شديدي خورده و  الان تو كما اند ما هر كاري ازمون بر مي يومد انجام داديم فقط دعا كنيد.
بيتا فقط گريه مي كرد ومامان آرومش مي كرد.
قرار شد شب اول رو من پيش پدر بمونم.همه رفتند من و پدر تنهــا شديم طاقت ديدن پدر رو تو اين حالت رو نداشتم
بابا پاشو پاشوووو اين چه شوخيه بابا نمي خواي كه منو تنها بذاري بخدا از اين به بعد هر چي بگي گوش مي دم بابا تورو خدا پاشو
پدر حتي يك شب  هم بيمارستان رو تحمل نكرد و ...
انا لله و انا عليه راجعون
 
***
قسمت دوم
***
از نظر مالي چيز زيادي نداشتيم يك مغازه و يك پيكان مدل 70 بعد از فوت پدر هر دو رو فورختيم و با پولش يك مغازه نزديك خونه خريديم.كار مغازه كه تموم شد مادر روي صندلي نشست و گفت مهران جان پسرم مي تونيم مغازه رو اجاره بديم و با پولش زندگي رو بچرخونيم.
- مامان خودت هم خوب مي دوني كه خرج دانشگاه بيتا بيشتر از اين هاست كه با چندر غازي كه از اجاره ي اين مغازه عايدمون مي شه بشه اونو پرداخت كرد
اشك در چشمان مادر حلقه زد و عاجزانه گفت:پدرت خيلي دوست داشت دانشگاه رفتن تو رو هم ببينه.
***
 فردا نوبت توست  اين جمله اي بود كه روي ديوار با اسپري نوشته بودند
وقتي ميون قبرها قدم مي ذاشتم آرامش خاصي بهم دست مي داد هر وقت دلم مي گرفت ميومدم قبرستون و پس از حرف زدن با پدر به طور معجزه آسايي احساس آرامش مي كردم
***
از وقتي مدارس شروع شده بود ديگه كار و كاسبيم حسابي رونق پيدا كرده بود چون هم لوازم تحرير مي فروختم و هم خوار و بار .
من تا دير وقت مغازه بودم و رزا و مادرش تا وقتي كه من بيام مادر و بيتا رو تنها نمي ذاشتند..
***
آروم آروم اشك هام مي ريخت روي سنگ قبر دلم گرفته بود از زمونه از روزگار از اين مردم دلتنگ شده بودم دلتنگ لحظه هايي كه پدر هم با ما بود دلتنگ لحظاتي كه گرماي يك پشتوانه ي بزرگ رو پشتم احساس مي كردم و اما حالا ...
پدر چرا...
سرم رو گذاشته بودم رو سنگ قبر و آرام مي گريستم كه صداي بر خورد سنگي را به سنگ قبر را شنيدم  سرم بلند كردم ديدم رزا اومده ..
سريع با دستم اشك هاي رو صورتم رو پاك كردم و
-س س سلام
مث فرشته اي نشسته بود كنار قبر پدر و داشت آهسته فاتحه مي خوند فاتحش كه تموم شد
-سلام
اومدم مغازت كه ديدم نيستي فهميدم دوباره اومدي قبرستون منم دلم لك زده بود واسه قبرستون و اومدم اينجا
انقدر خودتو آزار نده به خدا با اين كارات پدرت رو هم تو اون دنيا داري اذيت مي كني ها
- يعني حق ندارم بيام اينجا و ...

- چرا اما به خدا نمي تونم تو رو اينطوري ببينم
آروم آروم گريه مي كرد و مي گفت ..
تو ديگه اون مهران هميشگي نيستي تو تو هميشه سر حال بودي هميشه حرف براي گفتن داشتي اما حالا گوشه گير شدي و...
ديگه افسار اشك هاش رو از دست داده بود در آغوشم هق هق مي زد
 
همش چهره ي رزا  جلوي چشام بود ........
 ***
-حميد تو مي گي چي براش بخرم   
-چه مي دونم تو هميشه باهاشي
-حالا يه چيز بگو ديگه
- اون پيش دانشگاهي من مي گم فقط براش كتاب بخري
-مرسي قربون تو برم هي مي گم يه فقط يه چيز بگو واسه همينه ديگه
-مگه من چي گفتم ديوونه؟ها
-بابا اون سري بهم مي گفت معلممون دو تا كتاب معرفي كرده كه اون مي خواست يكي از اون ها رو بخره
-آهان فهميدم از اين بهتر نمي شه
***
ساعت 5 زودتر از هميشه مغازه رو تعطيل كردم و رفتم انقلاب
 حين خريدن كتاب همش به عكس العمل رزا وبه اينكه چقدر خوشحال مي شه فكر مي كردم
كتاب رو همراه با چند تا كتاب اصول برنامه ريزي و روانشناسي خريدم
***
-واي مرسي آخه چرا زحمت كشيدي
 همين كه به يادم بودي برام كافي بود
-خب  حالا كه ديگه گرفتم نمي خواي باز كني ببيني چي گرفتم.
-چرا نمي خوام
-خب باز كن ديگه
-اوه تو تو از كجا مي دونستي من من اين كتاب ...
...
انگار تمام دنيا رو به من داده بودند ...

از اون به بعد هر روز زنگ مي زد و ريز كا رهاش رو مي گفت و منم پشت ورق هاي فاكتور يادداشت مي كردم
***
حدود 6 ماه  كه مي ره دانشگاه خيلي با گذشته فرق كرده و كمتر وقت داره كه با من صحبت كنه
منم بهش حق مي دادم تا اينكه امروز ديدم قهقهه زنان با يك پسر خوش تيپ اومد سوار پرايدش شد و رزا رو رسوند تا سر كوچه و ...
***
خشكم زده بود نمي دونستم بايد چيكار كنم اون تنهـــــــــــا اميد زندگيم بود كه ...
وارد مغازه شدم و هرچي نشانه از رزا بود از بين بردم تا اينكه رسيدم به فاكتور هاي لعنتي كه پشتشون ريز برنامه هاي رزا رو مي نوشتم
فقط به سمت ديواري مي رفتم كه روش نوشته بود "فردا نوبت توست"آروم چاقو رو تو قلبم فرو كردم  تمام خاطرات مانند فيلم  جلوي چشمانم ظاهر مي شه دوران كودكي بازي هاي كودكانمون لبخندي سرد و بي روح رو لب هام نشسته .....

نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 17:0 توسط سیاوش |

خیلی دلم لک زده بود واسه زدن یه مطلب عشقی که ...

 

 

اونی که میگفت بهم عاشقمه

تنهام گذاشت

اون با یه احساس سنگین رو قلبم پا گذاشت

اونی که میگفت همیشه با منه

تو جهنم بلا تنهام گذاشت

اونی که میگفت همیشه آرزوش دیدنمه

تا یکی رو دید گذاشت و رفت

منو تو دنیای غم تنهام گذاشت

اونی که قلبمو آسون گذاشتم زیر پاش

بی تفاوت پاشو رو دلم گذاشت

اونی که میگفت همیشه به یادمه

منو تو کنج خراب دل خاکیش جا گذاشت

 

 

 

 

چه قدر سخت تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزديد

و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی

به جای اينکه لبريز کينه و نفرت شی‌ ، حس کنی هنوزم دوسش داری.....

چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکيه بدی که يه بار زير آوار غرورش

همه وجودت له شده....چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقتی ديديش هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی....چه قدر سخته وقتی

پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشی بخندی

تا نفهمه هنوزم دوسش داری.......چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگری ببينی

و هزار با تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زير لب بگی : گل من باغچه نو مبارک ....

 

 

 

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم

. باورم نمي شد.

فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . !

 سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

 

اون روزی که دسته تقدير آب پاکی رو ريخت رو دستم

دل عاشقم و نديدی

وای چه بی صدا شکستم.

وقتی با نگاه حيرون به نگاهت خيره بودم

با تموم شورو شوقم يک دفعه از پا نشستم.

سخته اينکه با توباشم ولی از دلت جدا شم

مثل اون درخت پر بار که تنش خميده خستم.

ای به زندگی اميدم غم تو به جون خريدم

باغ انتظار دل رو به بهار ديگه بستم.

اگه دنيا بی وفا بود

دل من که بی وفا نيست

اگه زيرو رو شه دنيا

من هنوز عاشقت هستم 

 

 

شايد تو برگردي!

شايد اولين بار به بهانه يک بازي کودکانه دلت را دزديدم
شايدتو نداني دلي که يک بار به شوق بازي نگاه گرمت را پذيرفت

اکنون خود گرفتارت شده است
شايد نفهميدي که بودنم در کنارت به واسطه طپش هاي قلبي بود

که مهمان بازيگوشش را دوست مي داشت
شايد تقصير من بود که پشت پا زدم به بغض نگاهي که دوستانه بر اندازم ميکرد
 شايد تقصير تو بود که به اميد ديداري دوباره رفتنم را در سکوت نظاره کردي!!!

 

 

 

وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی

حاضری دنیارو بدی فقط یه بار نگاش کنی

به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی

وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه

فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه

قید تموم دنیارو به خاطر اون میزنی

نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 21:56 توسط سیاوش |

زمین و خدا

  زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود ؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: عزیزم ایمان بیاور تا دوباره گرم شوی. اما زمین شک کرده بود، به آفتاب شک کرده بود، به درخت شک کرده بود، به پرنده شک کرده بود.
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.

نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:48 توسط سیاوش |

مبارکه آقا مبارکه

 

*******:::::::::::::-----------يا ابا صالح المــــــــــــــــــهــدي ادركني----------:::::::::::::*******

 

اين عيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد رو به همتون تبريك مي گم.

چيه بريد ديگه بريد ببينيد تو خيابون ها و كوچه ها چه خبره برو ديگه بدو دي سي كن و كامپيوتر رو خاموش كن.سالی یه بار نیمه شعبان می شه ها .

حالا می خوای اینا رو هم دانلود کن.

      

 

  بیا ابا صالح، ای گل فاطمه

  میلاد امام زمان (عج)

نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:36 توسط سیاوش |

این داستان ربطی به داستان قبلیه نداره ولی خیلی غمگینه

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم.

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید.

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد"
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره....

ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه
اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر

نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:18 توسط سیاوش |

داستان

قسمت اول

از بچگي باهم بازي مي كرديم و هميشه با هم بوديم تا اينكه وقتي پدر مادرامون فهميدن بزرگتر شديم كمتر اجازه مي دادن همديگرو ببينيم اما ما باز به هزار و يك بهونه هميديگرو قايمكي مي ديديم.

من درسم خيلي خوب بود مخصوصا اختصاصي هام اما رزا رياضيش ضعيف بود نمي دونم شايدم اين كارو مي كرد تا چند روزي من بشم معلم خصوصي خانوم!

                                                        ***

رزا داشت با دوستاش از مدرسه مي يومدند كه ديدم 3تا پسر شروع كردند به مطلك انداختن به اونها.با خودم گفتم3 به يك لت و پارت مي كنندا امـــــــــــــــــــــــــــــا ...

-هو عوضي ها مگه خوار مادر نداريد....

كل بدنم درد مي كرد ولي خدا رو شكرجاي هيچ كبودي روي صورتم نبود.

-آخه واسه چي اومدي جلو تو كه مي دونستي

- ا مي خواستي مث برگ چغندر وايسم و ببينم چطوري به شما مطلك مي ندازن؟

- مي دونم مرسي اما آخه خودت

- بي خيال ولي انگار خودتم دل پري از ما داشتي ها

-مسخره ما رو باش به فكر آقاييم اصلا به من چه

                                                       ***

-منزل  كياني؟

- بله بفرماييد . شما؟

- من از بيمارستان ابن سينا تماس مي گيرم

-بيمارستان؟

-چيزي نيست پدرتون بر اثر يك سانحه ي رانندگي صدمه ديدند آدرس رو يادداشت كنيد

..........

- چي شده آقاي دكتر پدرم خوب ميشه

- سر پدرتون ضربه ي شديدي خورده و  الان تو كما اند ما هر كاري ازمون بر مي يومد انجام داديم فقط دعا كنيد.

بيتا فقط گريه مي كرد ومامان آرومش مي كرد.

قرار شد شب اول رو من پيش پدر بمونم.همه رفتند من و پدر تنهــا شديم طاقت ديدن پدر رو تو اين حالت رو نداشتم

بابا پاشو پاشوووو اين چه شوخيه بابا نمي خواي كه منو تنها بذاري بخدا از اين به بعد هر چي بگي گوش مي دم بابا تورو خدا پاشو

پدر حتي يك شب روز هم بيمارستان رو تحمل نكرد و ...

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 15:37 توسط سیاوش |

اونا که با داستان جدید موافقند دستاشون بالا

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 0:15 توسط سیاوش |

روانشناسی3

چگونه جذاب باشيم؟

پيش از هر چيزر بگويم كه جذابيت چيزي است جداي از زيبايي.

شخص مي تواند چهره ي زيبايي نداشته باشد ولي فوق العاده جذاب باشد و همچنين  ميتواند بسيار زيبا باشد ولي جذاب نباشد.

و شمـــا خود مي دانيد كداميك از اين دو دوست داشتني اند.

جذابيت و گيرايي يك ويژگي اكتسابي است و ما آگاهانه يا نا آگاهانه آن را دامن مي زنيم.

اكنون ببينيم چگونه مي توانيم جذاب باشيم:

1-ظاهري آراسته داشته باشيد

2-بيشتر سكوت كنيد

3-نرم و ملايم سخن بگوييد

4-فرد محترمي باشيد

5-زياد شوخي نكنيد اما فراوان تبسم كنيد

6-قاطعيت يعني جذابيت.

7-اميالو غرايز خود را كنترل كنيد

اگه خواستيد بعدا توضيحات هر يك از اين مواردم براتون مي نويسم.

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 9:57 توسط سیاوش |

چرا من این مطلبو انقدر دوست دارم؟؟؟

می گویند سایه ها احساس ندارند

...............................................اما وقتی روی سایه ی دیواری نوشتم

                                            ..................................................:::دوستت دارم :::....

                                         آرام گریست.....

شاید خواست بگوید زنده است

                                              حس می کنم قطره قطره ی اشکهایت را !

     چه زیباست این احساس چه عالمی دارد این گریه ها...

                        اشک چشمانم مرکب و دست لرزانم قلم خواهد بود ....

برای نوشتن از تو ...فقط تو ....

                              ولی ای کاش بودی تا به جای سایه احساسم را

در عمق چشمانم می خواندی و من باتمام وجود می گفتم:

......           ...........            .......................         ........................دوستت دارم.............

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 1:13 توسط سیاوش |

یه داستان.....

خستم از تظاهر ايستادگي ...جاي دندون هزار گرگ به تنم.......

ســـــــــــــــــــــلام

امروز يه داستان رو مي نويسم فكر كنم بيرزه يه خورده وقت آفلاينتوئن رو بگيره.

صداي زنگ اومد آيفنو برداشتم رضا بود . -مياي پايين؟- الان ميام طبق معمول اين يكي دوماهمون رفتيم جلوي در نشستيم.

بازم از سارا مي گفت خيلي با اشتياق و قهقهه زنان.هر روزم آقا يه گندي مي زد مث امروزكه زنگ زده بود و با مادرش اشتباهي به جاي خودش صحبت كرده بود.منم شده بودم مشاور آقا در مواقع ضروري!!!با اين حال بهش عادت كرده بودم و تقريبا هر شب منتظرش بودم .

                                                 ***

گفتم پسر بي خيال چيزي كه فراوونه دختر ! مي دونستم دارم خودمو گول مي زنم اما هميشه فريب خودم رو مي خوردم...

                                    ***

از همه ديگه خسه شده بودم . به سوال مادرم كه گفت كجـــا؟ جواب ندادم  كفشامو پوشيدم و به راه افتادم نمي دونستم كجا اما فقط مي خواستم فرار كنم از خودم و شخصيت ساختگيم كه به دست خودم و به فرمان ديگران ساخته بودم.

نم نمك قطره هاي بارون مث مادري مهربون كه داره بچشو آروم مي كنه صورتمو نوازش مي كرد!

بارون آرومم كرده بود  سر تا پا خيس شده بودم حالا مي تونستم فكر كنم به كارم به هدفم به زندگيم و به تنها چيزي كه هميشه حسرتشو خورده بودم و فقط از ديگران شنيده بودم ...

                                    ***

تو دلم آشوبي بود كه همش با در نظر نگرفتنش سعي مي كردم بيشتر به خودم مسلط بشم .سه تايي داشتند ميومدند يكيشون كتاب دستش بود و داشت از دو تاي ديگه سوال مي پرسيد نمي دونستم چي كار كنم امـــــــا...

-سلام

بهت زده به من نگاه كرد و با تكون دادن سرش جواب سلامم رو داد

ميشه يه لحظه وقتتونو بگيرم؟

يه لحظه مكث كرد و با اعتماد به نفس گفت :خب چي كار داريد؟

من كه ديگه داشتم به تته پته مي افتادم گفتم مي خواستم بدونم ساعت چند؟

-7:15

با گفتن مرسي به راهم ادامه دادم.

اونا هم بعد از چند ثانيه مكث و گفتن پسره پاك خل شده بود به راهشون ادامه دادند.

                          ***

تا حالا نديده بودم كسي اينطوري بخنده .

با تكرار حرفي كه امروز زده بودم" ميشه وقتتونو بگيرم" دوباره شروع كرد به خنديدن.

- خب چي كار كنم يهويي شد

- آخه ديوونه اين كارا واسه فيلماس تو هنوزم اين چيزا حاليت نمي شه؟

دوباره زد زير خنده خلاصه تا چند ساعتي سوژه ي آقا شده بوديم.

                             ***

بعد از گذشتن 2-3 روز از اون ماجرا با تنها ديدنش تصميم گرفتم دوباره برم پيشش چند بار حرفايي كه رضا بهم ياد داده بود رو تكرار كردم اما تا رسيدم بهش همه ي اون حرفا به طور كامل از سرم پريد و فقط گفتم :

-سلام مي شه؟

-چيه بازم مي خواي ساعت بپرسي؟ ساعت 7:20

حسابي ضايم كرد اما با ديدن قرمز شدن چهره ي من يه ذره آروم تر شد.و اجازه داد تا حرف بزنم.

لبخندي مصنوعي رو لبم آوردم و گفتم نه

-پس چي كار داريد هر كاري داريد زودتر بگيد نمي خوام دوستام منو شما رو با هم ببينند

-مي خوايد جاي ديگه همديگرو ببينيم

- نه سريع بگيد

-آخه چجوري بگم.من من يه نفس عميق كشيدم و يهو گفتم:من از شما خوشم اومده .

دخترك مات و مبهوت مونده بود چند ثانيه اي مكث كرد و گفت :اين بود كارتون و راه افتاد ...

احساس سبكي مي كردم مي دونستم خيلي ضايع بازي در آورده بودم اما هر چي بود حرفمو گفته بودم ديگه همين مهمه!

                          ***

ديگه همه ي زندگيم شده بود رويا

 فكر و خيالم اون بود از رضا هم بدتر شده بودم با اين كه هر روز همديگرو تو راه مدرسه مي ديديم اما با اين حالروزي 2 ساعت هم با هم ديگه تلفني صحبت مي كرديم.

                              ***

چند ماهي بود كه سر درد داشتم قبلا هم اين طوري بودم ولي مدت سر دردام خيلي كم تر بود سر دردامو گذاشتم به حساب جووني هزار درد مرض اين دوران تا اينكه ...

تو راه مدرسه بودم داشت برف مي اومد كه ناگهان سرم گيج رفت و ...

                                       ***

خوب نمي ديدم چند باري چشمهامو روي هم ماليدم كه ديدم رويا بالاي سرم ايستاده

-من اينجا چي كار مي كنم؟

با صداي ضعيف و لرزوني گفت :هيچي فقط يه كمي فشارت افتاده بود كه اگه پسر خوبي باشي و بذاري سرومت تموم شه مرخص مي شي.

- پس تو چي مگه مدرسه ...

نذاشت حرفم تموم شه و گفت:مگه مي شه آقا رو ول كرد تا زير برفا يخ بزنه؟يكي بايد مي رسوندت بيمارستان ديگه.

-به مدرسه چي مي خواي بگي؟

-به آقا دكتر مي گيم 2تا برگه مرخصي بنويسه

وقتي ازش پرسيدم چرا چشات قرمز شده حول كرد و سريع گفت هيچي ديشب تا صبح بيدار بودم داشتم زيست مي خوندم مثلا الان من بايد امتحان ميدادم.

                                                              ***