سلام!
به دوستان عزیز و گرامی و از این جور چیزای خودم!
من نمی دونم چرا حالم خوبه شاید خیلی خوبه. خب عیدتون مبارک! ایشالا که توشه ی سفر ۱۱ ماهتون رو حسابی بستید!
۳۰-۳۱ ام دیگه باید برم دانشگاه به همین خاطر معلوم نیست شاید نتونم مثل الان هی آپ کنم و داستان اینا بنویسم.
راستی اونهایی ام که داستان قبلی رو نخوندند می تونند به مطلب قبلی برند.
خب گفتم این شب عیدیه یه عیدی کوچولو هم به همه ی دوستان بدم.
واسه همین تصمیم گرفتم یه تست روانشناسی که از نظرم جالب بود رو از وب dehkade2000.persianblog.ir کپی پیست کردم.
بعد دیگه اینکه این تست طولانیه اگه تو آف انجامش بدید بهتره. دیگه خوش باشید.
ایشالا که عیدیم رو هم قبول کنید و خوشتون بیاد. یاعلی!
.......:::::::::"""""":::::::::.........
ابتدا مطمئن شوید به اندازه کافی وقت دارید و می توانید فکرتان را متمرکز نمائید.
برای انجام این آزمون باید تصویر موقعیتهای گفته شده را به ذهن بیاورید و خود را در آن موقعیت قرار دهید. ابتدا با جنگل شروع می کنیم.
.جنگل
خود را دریک جنگل مجسّم کنید و به سوالات زیر پاسخ دهید:
آیا جنگلی که در آن هستید تاریک است یا روشن؟
الف) من خود را در جنگلی در روشنایی روز می بینم.
ب) من خود را در جنگلی در شب می بینم.
پ) من خود را در جنگلی در هنگام غروب،یا طلوع خورشید می بینم. نه کاملاً تاریک و نه کاملاً روشن.
آیا راهی در میان جنگل وجود دارد؟
الف) بله
ب) نه
.فنجان
حال از شما می خواهیم که به میان جنگل بروید.
فنجانی را می بینید. چه شکلی است؟
الف) فنجان به نظر من با ارزش می آید.
ب) فنجان به نظر من ارزش چندانی ندارد.
با آن چکار می کنید؟
الف) رهایش می کنم و از کنارش می گذرم.
ب) ار زمین برمی دارمش و سپس دوباره به زمین می اندازمش.
پ) از آن استفاده می کنم و سپس آن را همانجا رها می کنم.
ت) بر می دارمش و با خودم می برم.
.آب
به راهپیمایی در جنگل ادامه می دهید تا به آبی می رسید.
آبی که می بینید چه شکلی است؟
الف) گودالی است که آب باران در آن جمع شده است.
ب) برکه
پ) رود کوچک
ت) رودخانه
ث) دریاچه
ج) اقیانوس
آیا آبی که می بینید جریان دارد؟
الف) بله (تند)
ب) بله (کند)
پ) نه (آرام و بیجنبوجوش)
ت) نه (کاملاً راکد)
آب چه عمقی دارد؟
الف) خیلی کم
ب) می توانم در آن بایستم
پ) از قد من بیشتر است.
ت) خیلی عمیق است.
باید از آب عبور کنید. چگونه این کار را می کنید؟
الف) پیاده به آب می زنم یا شنا می کنم.
ب) آن را دور می زنم.
پ) از روی پل رد می شوم.
ت) از قایق یا کشتی استفاده می کنم.
.خرس
به راهتان در جنگل ادامه می دهید که ناگهان با خرسی مواجه می شوید.
چه نوع خرسی است؟
الف) یک خرس کوچولوی خوشگل
پ) یک خرس بزرگ و واقعی
آن خرس چکار می کند؟ (نزدیکترین گزینه را انتخاب کنید.)
الف) خرس متوجه من نشده است.
ب) خرس متوجه من شده و دارد با خودش بازیهای قشنگی می کند.
پ) خرس متوجه من شده ولی با من کاری ندارد و سرگرم کار خودش است.
ت) خرس متوجه من شده و به نحو تهدیدآمیز و ترسناکی به من نگاه می کند.
ث) هیچکدام ... صاف دارد به طرف من می آید.
شما باید به راهتان ادامه دهید. با آن خرس چکار می کنید؟
الف) کار خاصی نمی کنم. خیلی کوچولو وخوشگل است و به فکر این هستم که آن را بغل کنم و همراه خود ببرم.
ب) به آن توجهی نمی کنم و راهم را ادامه می دهم.
پ) قبل از آن که مرا ببیند از آنجا دور می شوم.
ت) بالای درخت می روم یا پنهان می شوم.
ث) می ایستم و با آن مقابله می کنم. من پیروز خواهم شد.
ج) می ایستم و مقابله می کنم. کمی زخمی می شوم.
چ) هیچکدام از این گزینهها به انتخاب من نزدیک نیست.
.ساحل
به راهتان ادامه می دهید تا به ساحلی می رسید.
چند نفر آدم در آنجا می بینید؟
الف) صدها و شاید هزاران نفر.
ب) 20 تا 100 نفر
پ) یکیا دو نفر
ت) هیچکس
فاصله شما از آنها چقدر است؟
الف) آنقدر نزدیکند که می توان با آنها صحبت کرد.
ب) آنقدر نزدیک نیستند که بتوان با آنها صحبت کرد.
پ) یا خیلی دورند ویا هیچکس در ساحل نیست.
خب خوندید؟ جوابهاتون رو درست انتخاب کردید؟
اگه اینطوره برید پایین تا پاسخ ها رو بیبنید و شناخت کاملتری از درونتون پیدا کنید.
جنگل و مسیر
جنگل نماد «زندگی» شماست و این که شما چگونه به آن نگاه می کنید. اگر شما گزینه «جنگل در روشنایی روز» را انتخاب کردهاید، این قویاً نشانگر این است که به طور کلی آدم شادی هستید. هر چه نور بیشتری در جنگل ببینید به معنی این است که زندگی شما از محتوای بیشتری برخوردار است. چنانچه شما گزینه «جنگل در شب» را انتخاب کردهاید، بدین معنی است که چیز عمدهای در زندگی شما وجود دارد که می خواهید آن را تغییر دهید یا از آن ناراضی هستید. این انتخاب همچنین بیانگر این است که شما به دلایلی تحت فشار استرس قرار دارید. اگر گزینه «جنگل نه کاملاً تاریک و نه کاملاً روشن» را انتخاب کردهاید، نشانگر چیزی بین دو حالت فوق است. یعنی این که یکی دو چیز در زندگی شما وجود دارد که مایلید آن را تغییر دهید.
اگر راهی در جنگل دیدهاید بدین معنی است که هنوز در زندگی خود به طور کامل جا نیافتادهاید. جوانترها معمولاً چنین راهی را می بینند. چرا چنین است؟ راه، نماد جایی است که به سوی آن در حرکتید. کسانی که هنوز راه مشخصی را در زندگی خود پیدا نکردهاند به احتمال زیاد راهی را در جنگل می بینند. و از طرف دیگر، کسانی که راه زندگی خود را یافتهاند(معمولاً افراد مسنتر) احتمال کمتری دارد که راهی در بین جنگل ببینند.
فنجان = ثروت
فنجان نماد «ثروت» و رهیافت شما به آن است. این سوال به شما این شانس را می دهد که هر نوع فنجانی را ببینید. در واقع، این سوال به شما فرصت می دهد تا به خودتان پاداش بدهید. اگر فنجان باارزشی را دیدهاید در این صورت چیزی که برایتان باارزش است را به خودتان پاداش دادهاید. و اگر فنجانی که دیدهاید ارزش چندانی نداشته، یعنی هنگامی که فرصتی پیش آمده به خودتان پاداش ندادهاید.
اگر فنجان را رها کردهاید، یعنی به شما شانس داده شده که پاداشی بگیرید ولی شما آن را پشت سر گذاشتهاید. این بدان معنی است که یا ثروت برای شما ارزش محسوب نمی شود و یا اینکه فکر می کنید «ثروت»، چیزی است که باید برای به دست آوردنش کار و تلاش کنید.
اگر فنجان را از زمین برداشته ودوباره به زمین انداختهاید، بدان معنی است که شانس پاداش گرفتن به شما داده شده است، شما هم به قدر کافی کنجکاو بودهاید که فنجان را از زمین برداشتهاید، ولی آن را پشتeسرگذاشتهاید. یا ثروت برای شما ارزش eواقعی محسوب نمی شود و یا فکر می کنید «ثروت» چیزی است که باید برای بهe دست آوردنش کار و تلاش کرد.
اگر از فنجان استفاده کرده و سپس آن را همانجا رها کردهاید، بدین معنی است که شانس پاداش گرفتن به شما داده شده و شما یک استفاده فوری برای آن پیدا کردهاید و فوراً آن را به کار بستهاید. بسیاری از مردم یک فنجان چای یا قهوه می بینند و آن را می نوشند. شما هم چنین بودهاید؟ شما شانس پاداش گرفتن را پشت سر گذاشتاید و یک استفاده عملی برای فنجان یافتهاید. رهیافت شما به سوی پاداش، «اینجا و اکنون» بوده است.
اگر فنجان را برداشته و با خود بردهاید، احتمالاً فنجانی را دیدهاید که به نوعی برایتان باارزش بوده است. یعنی شما شانس پاداش دادن سریع به خودتان را پیدا کردهاید و از آن استفاده نمودهاید.
آب = رابطه جنسی
آب، برای همه و به ویژه برای خانمها، نماد رابطه جنسی است. عمق و سرعت جریان آبی که دیدهاید نشانگر طرز فکر و تمایل شما در این زمینه است.
سرعت جریان آبی که دیدهاید بیانگر میزان میل جنسی در شماست. هر چند که این میزان لزوماً آنچه مورد نیاز شماست نیست. هر چه سرعت جریان آب کمتر باشد نشانگر میل جنسی کمتر و هر چه بیشتر باشد نشانگر میل جنسی بیشتر است. عمق آب نیز بیانگر نحوه نگرش شما به رابطه جنسی و آنچه از آن می خواهید است.
سهولت رد شدن از آب، نشانگر طرز تفکر و رهیافت شما به مسائل جنسی است. هر چه راحتتر از آب رد شوید، یعنی رهیافت و رویکرد شما به روابط جنسی، راحتتر و آزادانهتر است.
خرس= استرس
خرس، نماد مشکلات و چگونگی برخورد شما با آنهاست. اگر خرس کوچولوی خوشگلی را دیده باشید نشانگر این است که زندگی شما خالی از استرس است و شما به راحتی از کنار مشکلات می گذرید. همچنین نشانگر این است که شما از زندگیتان لذت می برد.
امّا چنانچه خرس واقعی و بزرگی را دیده باشید، حال امکان مواجه شدن با یک مشکل واقعی برایتان فراهم شده است. کسانی که به طور دائم تحت فشارهای استرس قرار دارند، خرسهای بزرگتر و خطرناکتری را می بینند.
چه شما خرس را نادیده بگیرید و چه خرس شما را، هر دو نشانگر این است که چگونه به استرس و مشکلات هنگامی که برایتان پیش می آید، می نگرید.
اگر خرس شما را ندیده است و یا آن که دیده ولی سرگرم بازیهای قشنگ با خودش است، بدین معنی است که شما مشکلات واقعی چندانی در زندگی ندارید. شما تحت استرس و نگرانیهای روزمره نیستید. به شما فرصت داده شد تا مشکلی را ببینید ولی این فرصت را از دست دادید! اصلاً چیز بدی نیست.
اگر خرس شما را دیده ولی با شما کاری نداشته و سرگرم کار خودش بوده است، این بدان معنی است که با وجودی که مشکلات متداول در زندگی شما وجود دارد، ولی شما از نظر سطح استرس یا نگرانی، در شرایط ناسالمی قرار ندارید.
و بالاخره اگر خرس متوجه شما شده و به نحو تهدیدآمیز و ترسناکی به شما نگاه می کرده است، یعنی شما نیاز به مرخصی دارید! شما تحت فشارهای شدید استرس و نگرانی هستید و این می تواند شرایط ناسالمی را برای شما به وجود آورد.
نحوه عبور از خرس و ادامه دادن راه، نشانگر این است که شما با مشکلات چگونه برخورد می کنید و چگونه به حل آنها می پردازید. اگر پاسخ شما این بوده که به فکر بغل کردن خرس و همراه بردن آن بودهاید، در این صورت رویکرد شما با سایر مردم بسیار متفاوت است. اغلب مردم تحت استرس بسیار بیشتری از شما قرار دارند.
ساحل = ارتباط با مردم
ساحل، نماد چگونگی ارتباط شما با افرادی که پیرامونتان قرار دارند است. تعداد افرادی که در ساحل دیدهاید، مستقیماً به تعداد افرادی که مایلند دوروبرتان باشند ارتباط دارد. افراد اجتماعی و معاشرتی در کنار عدّه زیادی از مردم احساس راحتی می کنند. این گونه افراد، ساحل را مملو از جمعیت می بینند. در طرف مقابل، کسانی که هیچکس را در ساحل ندیدهاند آنهایی هستند که از تنها بودن با خودشان احساس آرامش و راحتی می کنند. احساس تنهایی برای آنها مفهومی ندارد و می توانند مدّت زمانی طولانی با خودشان به سر برند.
اگر شما صدها نفر را در ساحل دیده باشید یعنی از بودن در مکانهای شلوغ و پرجمعیت احساس ناراحتی نمی کنید. در حالی که اگر یک یا دو نفر را در ساحل دیده باشید، بدان معنی است که شما فردی هستید که نمی خواهد زمان زیادی را در مکانهای شلوغ بگذراند و ترجیح می دهد با یک نفر یا دونفر صحبت کند.
البته این به معنی آن نیست که شما آدمی اجتماعی نیستید. بلکه نشانگر این است که بیشتر تمایل به محیطهای آرام و کم جمعیت دارید. اغلب مردم، ساحل را با یک یا دو نفر می بینند.
فاصله مردمی که در ساحل هستند با شما، نماد چگونگی ارتباط شما با افرادی است که پیرامونتان قرار دارند. اگر مردم آنقدر نزدیک بودهاند که امکان صحبت کردن با آنها فراهم بود، یعنی شما در بیشتر مواقع مایل به ارتباط برقرار کردن با دیگران هستید.
اگر مردم آنقدر دور بودهاند که امکان صحبت با آنها نبوده، بدان معنی است که شما در اکثر اوقات نیازی به برقراری ارتباط با دیگران ندارید، اما دلتان می خواهد کسانی را پیرامون خود داشته باشید.
و بالاخره اگر مردم خیلی دور بودهاند یعنی شما در اکثر مواقع نیازی به برقراری ارتباط با دیگران ندارید و از تنها بودن با خودتان راضی هستید.
خوبید! اگه دیر به دیر میام و به یه سریتون خیلی دیر به دیر سر می زنم. ببخشید چون کلی سرم شلوغه و این ور اون باید برم.
خیلی وقایع مختلفی برام پیش اومده که دوست دارم طبق روال گذشته زیاد از خودم نگم.
فقط این رو بگم که این روزها خدا داره بزرگی و قدرتش رو به رخم میکشه.
اما حیف که نمی دونه که می دونم خیلی بزرگه و من پیشش هیچ!
یک داستان رو چند روز پیش شروع کرده بودم و به علل مشکلات نتونستم تمومش کنم که بالاخره دیشب تمامش کردم.
داستان " محترم حامد کرزای" ۹۰ ٪ واقعی هست و اون ۱۰ درصد هم به خاطر داستان بودن وتغییر نام و یک سری جزییات می باشه.
بعد اینکه این داستان درد و روزمرگیه دوران ما هست که امثالشون رو زیاد می بینیم.
نکته ی بعدی اینکه خیلی ها گفتن جزییات رو بنویس و شخصیت ها رو بیشتر معرفی کن به همین علت این داستان از همه ی داستان ها طولانی تر شد.احتمالا این داستان هم نظرات متفاوت زیاد داره.
در آخر نمره از صفر تا ده فراموش نشه. خجالت هم نکشید.
خواندن داستانها به هیچ وجه اجباری نیست!
راستی شاید این آپ یکی از آخرین آپ هام باشه.
.................::::::::::::::................
-بند ِ جورابت بازه.
بي اختيار نگاهم به كفشم افتاد و همين نگاه لازم بود كه او ريسه برود. به سمت صدا برگشتم دختري بود با شالي كه تنها وسط سرش را مي پوشاند و موهايش از عقب و جلو بيرون بود موهاي جلو سرش را همچون پسرها سيخ كرده بود و قسمتي از مويش از يك طرف پيشاني به طرف ديگر كشيده شده بود كه از دور با هد اشتباه گرفته مي شد.
چشم هايي درشت داشت و با آرايشي كه كرده بود بزرگيش بيشتر جلب توجه مي كرد بيني و دهان كوچكي داشت و گونه هايش كمي به سرخي مي گراييد.
مانتويي سورمه اي رنگ با يقه اي باز و شلواري كه بيشتر به شلوارك مي ماند و كتاني هاي سفيد رنگ با خط هاي سورمه اي!
ديوانه اي زير لب گفتم و به راهم ادامه دادم . او همچنان مي خنديد! حسابي فكرم درگير دختر شده بود! آن خنده ي مسخره و آن بي خيالي اش. دستانم را در جيبم كردم و به انتهاي پارك رسيده بودم كه ناگهان با خودم گفتم به پيش دختر بروم.
ايستادم هنوز مردد بودم اما به راه افتادم. باد ملايمي گاه بي گاه مي وزيد و درختان را به زور به تعظيم وا مي داشت و دوباره و دوباره.
نگاهم به صندلي هاي پارك بود يكي در ميان پر بود از دختر و پسرهايي كه آرام صحبت مي كردند كمي به سوي هم خم شده بودند پچ پچي مي كردند گاه مي خنديدند و گاه گونه هايشان سرخ مي شد.
نگاهم به همان دخترك افتاد سرش پايين بود و غرق در فكر . انگار نه انگار همين چند لحظه پيش من را به سخره گرفته بود و مي خنديد طوري غرق فكر بود كه اگر خنده اش را نديده بودم تصور مي كردم كه سالهاست خنده بر لبان دختر نقش نبسته است.
-چيه بندِ جورابت رو بستي؟
ناگهان به خودم آمدم دختر دوباره باديدن من مي خنديد اما نه به شدت قبل!
احمقي به خودم گفتم و دوباره برگشتم كه گفت:
-چيه؟! حالا واسه چي قهر مي كني؟
برگشتم و نگاهي به دختر انداختم و به سمتش رفتم و گفتم
-مي شه بشينم؟
لبخندي زد و گفت بفرماييد و ييد آخرش را كش داد
بر روي صندلي نشستم ، دختر دستش را به سويم دراز كرد و گفت:
-آيدا هستم.
گيج شده بودم خون در صورتم به سرعت به حركت در آمده بود و گونه هايم قرمز شده بود.
-مي شه دست ندم!من هم سينا ام
خنده اي كه تمسخر ازش مي باريد تحويلم داد
-فكر نكنم مشتري باشي ، خب كارت؟
كمي تكان خورد روي صندلي پاي چپش را بر روي پاي راست انداخت كه با اين كار پاچه ي شلوارش كمي بالاتر رفت اما اهميتي نداد. من هم پاهايم را سفت بهم چسبانده بودم و گفتم:
-خب راستش
-راستش چي. نكنه الان قصد ازدواج نداري مي خواي برم بعدا بيام!
اينبار از اين تيكه خودش زياد نخنديد و به لبخندي بسنده كرد. نگاهم را به صورتش دوختم و با جسارتي بيشتر گفتم
-نه مي خواستم بگم مي شه بگيد چي شد كه اين جوري شدي؟
-آهان پس آقا تو نشريه كار مي كنند برو خدا روزيت رو جاي ديگه حواله بده
-نه بخدا خودم كنجكاو شدم خب اگرم دوست نداريد مي تونيد نگيد
كيفم را از روي صندلي برداشتم بر روي شانه ي دست راستم انداختم و خطاب به دختر گفتم :
-شرمنده كار بدي كردم. نمي دونم چرا اينجوري شد. يهويي تصميم گرفتم كه بپرسم بازم شرمنده!
-اووه!چه خبره يك جمله گفتي 300 بار عذر خواهي كردي! حالا كجا مي ري؟
-خونه ديگه
با حركت دستش و نشان دادن صندلي منظورش را فهميدم.
دوباره سرش را تكان داد دستش را جلوي دهانش گرفت گاز كوچكي به دست خود زد و گفت:
-خوبه. خب آره خيلي وقت هيچ كي نگفته آيـــدا! كي بودي تو؟ چرا اينجايي؟
پاشنه ي پايش را بر روي زمين گذاشته بود و پاهايش رو همچون پرگار باز و بسته مي كرد.
..........
كلاس دوم دبيرستان بودم درسم خوب بود شاگرد اول نبودم اما معمولا معدلم بالاي 19 بود و جزو 10 تاي كلاس بودم. اوضاع خوب پيش مي رفت شيطون بودم با دوستان مي گفتيم و مي خنديديم كه ماجرا از يك اس ام اس شروع شد!
با شنيدن صداي گوشيم به سمت گوشي رفتم و منتظر بودم يكي از دوستهام جديدترين جك رو برام ارسال كنه كه ديدم يه شماره ي جديد يك اس ام اس عاشقانه فرستاده بود. بهش اس ام اس دادم كه شما؟ اما جوابي نداد و زنگ زد:
-سلام.
نگاهم همش به در اتاق بود كه مادرم وارد نشه نمي دونم براي چه نفسم بند آمده بود و ترسيده بودم.
-سلام! شما؟
-محترم حامد كرزاي
- آقا مرض داري مزاحم مي شي
با گفتن اين حرف گوشي را قطع كردم!
اما انگار ول كن نبود گوشي رو "سايلنت" كرده بودم و مدام چراغ گوشي خاموش و روشن مي شد.
روي گوشي رو برگرداندم و روي ميز گذاشتم تا مدام روشن و خاموش شدن صفحه ي گوشي رو نگاه نكنم. كتاب زيستم رو باز كردم به خوندن مشغول شدم.
- خُب چي كار كنم مريم ول كن نيست؟
-هيچي جوابش رو ندي حوصلش سر مي ره و وِلت مي كنه؟
-به نظرت از كجا شمارم رو آورده؟كسي كه شمارم رو نداره.
-حتما شانسي زنگ زده ديده دختري ديگه ولت نكرده. حالا چي مي گفت؟
-چيزي كه نگفت يعني نذاشتم زياد صحبت كنه. ازش مي پرسم مي گم شما؟ صداش رو عين افغاني ها مي كنه مي گه مُحترم حامد كرزاي!
هردو پخي خنديديم و از پله هاي مدرسه بالا رفتيم ناظم با اخم نگاهمان مي كرد و مي خواست بفهماند كه دير است اما بي توجه به او از روبرويش رد شديم ناظم ابروهايش را بيشتر مي فشرد گويي جذبه اش را از دست رفته مي دونست.
گوشي بر روي ميز لرزيد و چرخي زد كمي صبر مي كرد انگار دوباره جان مي گرفت و مي لرزيد نگاهم به صفحه ي گوشي افتاد باز هم همان شماره اس ام اس داده بود:
سلام نمي دونم راجع به من چه فكري مي كني؟ به خدا من از اون پسرا نيستم. به خدا اولين بارمه كه مي خوام با دختر دوست بشم. اگر بدم حرف زدم ببخشيد. دوستم گفت اينجوري بگم.
نيمي از كلماتش قسم بود و نيم ديگر التماس و عذر خواهي ناگهان خندم گرفت به حقارت و خورد كردن شخصيت پسريكه در آينده بايد مرد باشد و پشتوانه ي يك خوانواده و مظهر اراده!
آره جونِ عمت رو در دلم گفتم و جواب اس ام اسش رو ندادم! چند بار با شماره هاي ديگر تماس گرفت اما باشنيدن صدايش قطع مي كردم ديگر به هيچ شماره اي كه نمي شناختم جواب نمي دادم كه
-واسه چي آيدا گوشيت رو جواب نمي دادي؟
-مگه زنگ زدي ، بابا؟
-آره
-ولي شمارت نبود كه
-باتري گوشيم تموم شده بود از بيرون زنگ زدم
من هم بهانه ي خواب بودن رو آوردم و پدر نيز به خواب آلو اكتفا كرد دفعه ي بعد كه همون پسر با شماره اي جديد زنگ زده بود مجبور شدم گوشي رو بردارم
-يه لحظه جون من قطع نكن.
-چي از جون من مي خواي اين همه دختر ريخته من يكي رو بي خيال شو
-خب اگه مي خواستم با اونا دوست شم كه به تو زنگ نمي زدم
-اما من با كسي دوست نمي شم ديگه هم مزاحم نشو
-خب يه بار.اصلا به هم زنگ هم نمي زنيم فقط اس ام اس .باشه؟
-اَي بابا نمي خوام باهات دوست شم زوره؟
-آخه اس ام اس كه دختر پسرش فرق نداره باشه؟
-اگه مي خواي اس ام اس بدي ، بده من جواب نمي دم.
اصرار هاش كارساز شد و حدود 6 ماه به هم اس ام اس مي داديم. شب ها به هم شب به خير مي گفتيم و ماه رمضون قرار مي ذاشتيم سر ساعت 11 شب با هم قرآن بخونيم و بعد خوندن هم به هم اس ام اس مي داديم كه قبول باشه. هميشه چشمم به صفحه ي گوشي بود تا روشن و خاموش بشه و اس ام اسي از ماني بهم برسه.
بعد از 6 ماه اس ام اس داد كه برو پشت بوم برات يه سورپرايز دارم!
نوشتم: پشت بوم خونه ي خودمون؟ اونوقت تو! برام سورپرايز داري؟
مدام نگاهم به صفحه ي گوشي بود تا جواب بده گوشي لرزشي كرد و سريع دكمه رو زدم:
نوشته بود: آره تو برو. تا نري ديگه هيچي نمي گم.
نوشتم : تو از كجا مي خواي بفهمي؟
اما جواب نداد روسري و مانتوم رو تنم كردم و با سري پر از سوال به پشت بام رفتم نگاهم به ساختمان روبرويي افتاد پسري پس از ديدن من مدام ايما و اشاره مي كرد!
پشتم را به پسر كردم و براي ماني اس ام اس فرستادم كه:
الان پشت بومم بدو بگو يه پسره تو ساختمون روبروييمون خيلي هيزه هي چشمك مي زنه!
چند ثانيه اي نگذشته بود كه گوشي به لرزه در آمد ماني بود نوشته بود:
گل پشت و رو نداره! دستت درد نكنه پس ما شديم هيز ديگه؟
قلبم داشت از جا در ميومد دهانم از تعجب باز شده بود و بي اختيار به سويش برگشتم كه ديدم نيشش تا بناگوش بازه اصلا نمي توانستم باور كنم كه با كسي كه هر روز مي بينمش دوست بوده ام و خبر نداشتم. دستش را بر سينه گذاشت و همان طور با لبخندي بر لب تعظيمي نمادين كرد زبانم رو در آوردم و به خونه بر گشتم و توجهي به قيافه ي كنف شده ي ماني نكردم.
تازه بر روي تخت نشسته بودم و داشتم مانتوم رو در مي آوردم كه گوشي باز هم به لرزه در آمد. طبق معمول ماني بود. نوشته بود:
يعني من انقدر زشتم؟
لبخندي زدم و فرصت رو غنيمت شمردم و جوابش رو ندادم. چند دقيقه نگذشته بود كه باز اس ام اس داد:
مي دونم تو از من سرتري و خيلي بهتر از من ها گيرت مياد اما من خيلي دوست داشتم بخدا!
سنگدل بازيم گل كرده بود تمام روز رو به اس ام اس هاش جواب ندادم.
فرداش به مدرسه مي رفتم كه ديدم مدام زل زده به من و دست بردار نيست و از اون طرف خيابون مدام زل زده به من و با من داره مياد از نگاهاش ترسيدم و آن قدر به من زل زده بود كه هر ناقص العقلي هم مي تونست به رابطه ي ما پي ببره.
گوشي رو از كيفم برداشتم و بهش اس ام اس دادم :
به خدا تو زشت نيستي و از قيافت هم بدم نمي ياد فقط مي خواستم يكم اذيتت كنم ماني جون ِ آيدا اينجوري با هام نيا باشه؟همه فهميدن ما با هم دوستيم.
چند ثانيه اي نشد كه ايستاد و گوشي رو از جيبش در آورد و پس از چند لحظه نيشش تا بناگوش باز شد نگاهي به من كرد لبخندي زد و من سرم رو پايين انداختم كه يهو ديدم به سمتم داره مياد مطمئن شده بودم كه مي خواد تلافيه ديروز رو در بياره قلبم به شدت مي زد تا بهم رسيد آرام گفت خيلي دوست دارما! واز كنارم گذشت نفسي به راحتي كشيدم. آن روز بهترين روزم بود انگار همه چيز خوب بودن افتاب ملايم صبحگاهي و نسيم خنك.
آن روز حس كردم خوش بخت ترين دختر دنيا ام.
پس از آن روز و شناختن ماني ديگر اصراري بر اس ام اس دادن نداشتيم نيمه شب ها تا ساعت 2 اس ام اس مي داديم و از دو به بعد قايمكي به پشت بام مي رفتيم و صحبت مي كرديم زمستان بود اما ما گرم بوديم!
گاهي وقت ها كه حرفي براي گفتن بهم نداشتيم تنها صداي برخورد دندان هامون بود كه جاي سكوت را مي گرفت و در آخر به كف دستانمان بوسه اي مي زديم و به سمت هم فوت مي كرديم.اي خـدا من چقدر خوشبختم اين تنها حرف من با خدايم بود.
سركلاس سرفه ها و چرت زدن هام سوژه اي براي بچه ها بود. جايم را از ميز دوم به انتهاي كلاس كنار شوفاژ تغيير داده بودم كاپشنم مدام بر تنم بود خود رو به شوفاژ مي چسباندم و سرم رو روي ميز مي گذاشتم و مي خوابيدم مريم هم كه با من جايش را تغيير داده بود باز هم كنارم مانده بود هر وقت معلم مي آمد سقلمه اي به پهلويم مي زد و بيدار مي شدم!
يكي از همين شبهاي زيباي زمستاني بود برف آرام مي باريد سر ماني سفيد شده بود و من مسخره اش مي كردم كه شبيه پير مردها شدي كه يك سياهي به سمت ماني آمد. كمي جلوتر كه آمد توانستم قيافه اش رو تشخيص بدم و سريع نشستم اما نفهميدم كه مادرش مرا ديد يا نه؟
فردايش طبق معمول به مدرسه رفتم و زمانيكه از مدرسه برگشتم مادرم در برابر جواب سلامم اخمي تحويل داد و به شستن ظرف ها پرداخت.
آرزو مي كردم اشتباه فكر كرده بوده باشم به اتاقم رفتم آنقدر خسته بودم كه تنها كوله ام رو به گوشه ي اتاق انداختم و به روي تخت افتادم و پتو را بر سرم كشيدم. چشم هايم گرم شده بود كه صداي باز شدن در را شنيدم.
-پس بگو خانوم واسه چي كل زمستون رو مريضند! و يك بار صدا از گوشيه صاب مردشون در نمياد
سرم رو زير پتو قايم كرده بودم و با دست پتو رو گرفته بودم قلبم به شدت مي زد و احساس گرماي شديدي مي كردم.
-معلم مي گه بچت درس نمي خونه و همش سر كلاس چرت مي زنه
با اين حرف خيالم راحت شد اما باز مادر ادامه داد:
-و من بهش مي گم بچم مريضه. خاك تو سر من احمق كنم كه انقدر ساده ام و به تو اعتماد كردم.
دختره بي حيا آبرومون رو بردي خانم كمالي اومده مي گه
صداش رو كمي تغيير داد و سعي كرد با تمسخر اداي مادر ماني را دربياورد
كه دختره تو پسر من رو از راه به در كرده و هي زنگ مي زنه به پسرم و شبها مي رن پشت بوم و بچم سه ماهه مريضه!
اين شد كه از اون پس گوشي رو مادرم ازم گرفت و كتك مفصلي بهم زد
نگاه هاي ملتمسانه ي ماني ديگر كارساز نبود دوماه بدين منوال گذشت و با خودم عهد كردم ديگه هيچ وقت با هيچ پسري دوست نشم. تا اينكه در مدرسه مريم صدام كرد من رو به سمت دست شويي كشوند و گوشيش رو به دستم داد و گفت برو تو دست شويي نگذاشت چيزي بگويم و مرا به سمت دست شويي هل داد. در دست شويي رو نبسته بودم كه گوشي در دستم به لرزه در آمد چفت در را بستم و نشستم و جواب دادم بله؟
-سلام خودتي آيدا؟
-تو شماره ي دوستمو از كجا آوردي؟
-قضيش مفصله. آيدا مي خواستم بگم
-لازم نكرده چيزي بگي من حرفي ديگه با تو ندارم
گوشي رو قطع كردم و از دست شويي بيرون اومدم و گوشي رو به مريم دادم و گفتم لازم نكرده واسه ما كار خير بكني
بي توجه به حرفم گفت:
اين بدبخت كه هنوز داره زنگ مي زنه
-به جهنم
زنگ خورد و به كلاس رفتيم . زنگ ديني فرصت خوبي بود كه مريم تا مي تواند به گوشم بخوند كه حداقل بذار ببين چي مي گه بدبخت شايد حرفش درست باشه قرار شد زنگ تفريح بعدي ماني زنگ بزند . دوباره به دست شويي رفتم.
-آيدا جان خودتي؟
-چيزي نمي گفتم و فقط مي خواستم بشنوم كه چه مي خواهد بگويد.
-حداقل يه چيز بگو كه بفهمم خودتي
-خودمم بگو
همين دو كلمه كافي بود تا بغضش بشكند ناخودآگاه اشك در چشمان من هم جمع شد اما بهش گفتم الان زنگ مي خوره اگه مي خواي چيزي بگي زود باش الان زنگ مي خوره
دماغش رو بالا كشيد و گفت:
-به خدا من هيچي به مامانم نگفتم همون شب خودش تو رو ديد و هر چه گفت من گفتم خودم با تو دوست شدم و اون مي گفت دختره برات تله انداخته بخدا آيدا من چيزي نگفتم بهش اونا رو از خودش سر هم كرده بود.
دختر قطره ي اشكي سياه رنگ از چشمان سرمه كشيده اش جاري شد اما آن را پاك نكرد! دستمالي به سمتش گرفتم بدون تشكر ازم گرفت اشكش رو پاك كرد و ادامه داد
از آن روز به بعد مخفيانه قرار مي گذاشتيم و در پارك و كافي شاپ همديگر رو ملاقات مي كرديم.
با مادرم لج شده بودم و كافي بود بگه ماست سفيده و آنقدر اذيتش كنم تا قبول كنه كه ماست سياه است!
يك روز كه ختم قرآن گرفته بود طبق معمول قبلش با هم دعوا كرده بوديم و من قهر كرده بودم و گفتم بگو من رفتم اردو و به اتاقم رفتم كم كم مهمان ها مي آمدند و با فرستادن صلوات فهميدم حاج آقا وارد شده كمي از اون حرفهاي بسته بندي شدش زد و با خوندن روضه اشك زن ها رو در آورد. آخر مراسم بود كه ميان هق هق زنان خواست كه دست ها را بالا بگيرند و تو اين لحظه پخش ضبط رو زدم و خواننده شروع كرد به خواندن:
دستها به هوا بالا برقصيد همه يالا! صداي ضبط را تا مي تونستم زياد كرده بودم .
ولوله اي به پا شد و مدام دستگيره ي در بالا و پايين مي رفت پس از چند لحظه مادر تسليم شده بود و آرام از پشت درب مي گفت : آيدا جان جون مامان ضبط رو خاموش كن.
دلم برايش سوخت و ضبط رو خاموش كردم و حاج آقا گفت صلوات بفرستيد و من نفهميدم مادر چگونه برگشت ناگهاني من از اردو را براي آنها توجيه كرد!
ظهر بود و لباس هام رو پوشيده بودم كه به كلاس نقاشي برم كه ماني اس ام اس داد كه مادرم اينا رفتن سفر بيا خونه تنهام. نمي دونستم چي كار كنم بهش اس ام اس دادم كه دارم مي رم كلاس
زنگ زدذ وگفت نمي شه يه روز به خاطر ما كلاس نري؟ در رو باز كردم
و گوشي رو قطع كرد مردد بودم به سمت در خانه اشان رفتم نگاهي به اطرافم كردم كسي نبود و سپس نگاهي به پنجره ي خانه امان كردم پرده كشيده شده بود وارد شدم و سوار آسان سور شدم طبقه ي پنج رو زدم نمي دانستم براي چه حاضر به رفتن به خانه ماني شدم و الان براي چه دارم مي رم؟ همان كه زنگ رو فشردم ماني در را باز كرد.
شلواركي آبي رنگ پوشيده بود با تي شرتي قرمز رنگ از ديدن ساق هاي پشم آلو اش داشت حالم بهم مي خورد به روي مبل راهنمايي ام كرد و خودش به آشپزخانه رفت و با دو آب پرتقال آمد
-بخور بابا نمك نداره
تشكري كردم كمي از آن رو خوردم. آب پرتقال خود را سر كشيد و آمد كنارم نشست بي اختيار خود را كمي عقب كشيدم دستش را بر گردنم انداخت و سعي كرد دكمه هاي مانتوم رو باز كنه كه دستش را پس زدم انگار يه مشت پنبه در دهانم كرده بودند و صدا از گلویم بیرون نمی آمد..
بلند شد و به زير پايم نشست سرش را بر پاهايم گذاشت و نتوانستم كاري كنم و ..
بعد از دو ساعت با حالتي كرخ شده و بي حال از آسانسور پايين آمدم يك ماشين گوشه اي پارك كرده بود يك درش باز بود و پسري در حال تميز كردن ماشين بود و نوحه اي در حال پخش.
بغضي عجيب بر سينه ام نشست زنگ را فشردم وارد خانه شدم به سردي جواب سلام مادر رو دادم و به اتاقم پناه بردم خود را بر روي تخت انداختم پتو را بغل كرده بودم وسرم را در ميانش فرو كرده بودم و آنقدر گريه كرد كه خوابم برد.
آن شب فكر مي كردم بدبخترين دختر دنيام!
بعد از يك روز ماني زنگ زد و هرچه زنگ مي زد جواب نمي دادم و بعد اس ام اس داد كه منم بخدا از كارايي كه كرديم پشيمونم . بعد از دو هفته دوباره با هم خوب شديم.
سال آخرم بود كنكور داشتم عيد بود كه به علت درس همراه پدر و مادرم به سفر نرفتم. ماني بعد از يك روز گير داده بود كه مي خوام خونتون رو ببينم تا بالاخره روز سوم او را به خانه آوردم و اين بار تجربه ي دومم بود.
غروب شده بود و هوا در حال تاريك شدن بود ، دختر نگاهي به من كرد و گفت :
-حالا فهميدي چرا اينجوري شدم؟
-سرم را به نشانه ي تاييد تكان دادم
نمي دانم چرا بغض كرده بودم
دختر بي توجه به من نگاه كرد وگفت :
-جا داري؟
پايان 23/6/88 ساعت 3:18
سحر 24 رمضان.
سلام!
بالاخره روزهاي بي قراري يه خانواده داره مي رسه ، روزهاي كاسه بدست آمدن هاي بچه هايي كه تازه هم بازي شون رو شناختند.
روزهاي بي قراري يك دختر كه نگاهش به پدري كه سرش خونيست و مدام سعي مي كند خودش گام بردارد تا او نگران تر نشود.
روزها روزهاييست كه كف مي زنند عده اي بر يتيمي خانواده ي يك يتيم نواز.
بچه ها چشم به بيرون دارند هر كسي ، يك نفر تا بيايد و كمي دلجويي ، يك دلداري خشك و خالي اما جز كف و هلهله ديگر هيچ نمي شنوند.
بحث ها افتاده ولوه حرفها، چشم ها و دهان ها باز نه زضربت او !
از تعجب كه علي هم نماز مي خوانده!
اين شبها شبهايي است كه تا مي تونيم ، مي تونيم به خدا نزديك شيم باهر گناهي هم كه باشيم.
يك بار بگيم يا " اله العاصين"(اي خداي گناهكاران) تا خدا سه بار بگه لبيك لبيك لبيك!
بذاريد تا خدا با روي باز پيش فرشته هاش بگه مي بينيد اين بنده ي منِ. ديد يد انسان را بي علت نيافريدم
تو اين شبا خدا دنبال كوچكترين بهونست تا بگه بنده ي من ، بخشيدمت و جايش هزاران ثواب برايت مي نويسم.
يك دگرگوني حتي بدون يك قطره اشك كافيه يكم دلامون خدايي بشه.
بيايد يك شب فقط يك شب رو فقط براي خدا باشيم نه براي درد نه براي كار و نه براي هزار و يك مشكلمان يك شب براي خود خودش با هاش خلوت كنيد.
خلاصه راحت اين شبها رو از دست نديد.
اين شبا هم بهترين كار قران خوندنِ. ختم قرآن ما هم هنوز فعالِ اگه مي خوايد شركت كنيد.
روش هاي شركت در ختم قرآن:
روش اول:شما مي تونيد تعداد جز هايي رو که مي خونيد به من اصلاع بديد که خودم براتون انتخاب کنم.
روش دوم: مي تونيد از جز هاي انتخاب نشده خودتان انتخاب کنيد.
ياعلي!
ببخشید اگه صدام گرفته نترسید الان حالم بهتره!
طبق روال ماه رمضونمون بگم که ختم قرآن ۴ رو هم تموم کردید ختم قران پنجم شروع شد که سریع می گم که به دو صورت می تونید درش شرکت کنید:
روش اول:می تونید تعداد جز هایی رو که می خواید به من بگید تا براتون انتخاب کنم
روش دوم:خودتون از جز های رزرو شده انتخاب کنید.
دیروز یه داستان دیگه هم نوشتم. این داستان واقعا متفاوت ترین و عجیب ترین داستانی هست که تا الان نوشتم. شاید یک سری هم چندششون بشه که از الان توصیه می کنم بهشون که نخونندش.
نمره از صفر تا ده فراموش نشه.
نمی دونم دیگه چه توضیحی بدم. آهان مجبور نیستید که حتماْ داستان ها رو بخونید:
.........::::::::.........
-به به پس آقا افتخار دادند.
مرد دندان قروچه اي مي كند وچيزي نمي گويد. دستي به سويش دراز مي شود.
-سلام عرض شد آقا امير.
جوابي جز تفي غليظ بر صورتش نمي بيند و بلند شروع به فرياد زدن مي كند.
-آشغال عوضي ،حرومزاده مگه تربيت بهت ياد ندادم بيست بار كفتم مهمون مياري تعارف كن بشينه.
امير كه ابتدا تصور كرده بود با اوست با كلام آخر متوجه شد كه مخاطب نوچه است. نوچه با لب و لوچه اي آويزان او را بر روي صندلي هاي راحتي نشاند.
با پشت دست در حال پاك كردن تف از روي صورت بود. چهره اش از خشم در هم فرو رفته بود اما با رفتار هاي تصنعي سعي بر اين داشت كه خشمش را كنترل كند.
مرد به سمت امير مي رود نگاهي به هيكل او مي اندازد و مي گويد
-از باشگاه چه خبر روز به روز گنده تر مي شي!
باز هم امير سكوت مي كند. با دست هاي زمختش ور مي رود و انگار مي خواهد خال سياهي كه بر كف دستش است در بياورد.
مرد طوري كه انگار توجهي به امير ندارد پشتش را به او مي كند و به سمت جواني كه كنار ميز ايستاده مي رود و شروع مي كند:
-امير جان غرض از مزاحمت و كشوندنت به اينجا امر خير بود اين شازده پسر از دختري خوشش اومده كه مشخصاتش شبيه به دختر تو ...
امير برمي خيزد و در حاليكه به سوي او هجوم مي برد مي گويد
-خفه شو حرومزاده
دو مرد تنومند به سويش مي آيند و با اسلحه تهديدش مي كنند كه بنشيند.
-دختر خوشگلي داري اما به تو نرفته.
امير زير لب بي ناموسي به او مي گويد و پايش را مدام تكان مي دهد
-اسمش سپيدست فكر كنم درسته؟
منتظر جواب نمي ماند و ادامه مي دهد
-چه اسم قشنگي . شرط مي بندم اسمش رو هم تو انتخاب نكردي!
نيم نگاهي به چهره ي امير مي كند با خود مي گويد آماده شد. و باز ادامه مي دهد
- اين كامران آقاي ما هم پسر خوبيه
جوان با موهاي سيخ شده كه كمي از جلوي آن را به پايين خوابانده و چاكي از پايين چشم راستش تا لب هايش كه تعداد بخيه اش از تعداد انگشتان دست و پا فزون تر است لبخندي مي زند و دندان هاي زرد و يكي درميانش ديده مي شود و قيافه اش كريه تر مي شود.
-بر و قيافه نداره ولي بچه ي لوطي ايه!
امير ناخوداگاه نگاهي به جوان مي اندازد جوان نيشش بازتر مي شود و دندان هايش نمايان تر!
امير خفه شو حرومزادهای می گوید و مي ايستد حرومزاده بگو چي از من مي خواي؟
مرد دستانش را به هم مي مالد و
-قربون آدم چيز فهم پس بريم سر اصل مطلب پسر دوتا چايي بيار مخاطب همان پسر جوان بود كه خشم امير را بيشتر كرد.
-راستش ديدم خيلي زحمت مي كشي اونوقت اون وضع خونه زندگيته. هنوز مستعجري و ...
-خفه حرفت؟
يه مسابقست مثل بقيه ي مسابقه هاي تو باشگاهت فقط يكم فرق داره كه اگر برنده شي هم خلاص مي شي از اين جا هم يه پولي گيرت مياد!مرد دستانش را در جيب باراني اش مي كند و ادامه مي دهد
- مي بيني ما اونقدرا هم نمك نشناس نيستيم. مرد به سمت كاناپه مي رود و روبروي امير مي نشيند و مي گويد:
-چي شد حالا هستي يا نه؟
جوان با سيني چاي مي آيد به سمت مرد
-نه اول امير آقا آرام مي گويد خاك تو سرت يه خودي نشون بده
جوان انگار بدش نمي آيد و به سمت امير مي رود.
امير باز حرف نمي زند مي داند كاسه اي زير نيم كاسست مرد باز شروع مي كند به حرف زدن همچون مته اي كه به مغز امير فرو مي كردند.
-سكوت علامت رضاست. رضا رو صدا كنيد.
همان پسر جوان به سمت در كوچكي مي رود كه درست پشت سر امير قرار دارد
-ببين امير يه شرط بندي سادست بزني بردي بخوري باختي ما هم اين وسط يه چيزي گيرمون مياد
امير با هر صدايي سرش تكان مي خوردمگر اينكه رضا را آورده باشند مرد كه متوجه مي شود لبخندي مي زند و مي گويد:
-منتظر نباش اينجا نمي يارنش پاشو تو بايد بري با دستش زير بازوي امير را مي گيرد امير همچون خواب زده هابه دنبال او مي رود
با ورود آنها نوري بر روي صورت امير مي افتد نور چشمان امير را مي زند سرش را پايين مي گيرد و بهت زده مي ايستد سر و صداي زيادي برپا مي شود .
محوطه اي همچون استاديوم فوتبال با حجمي كمتر كه دود سيگار رنگ محيط را خاكستري كرده بود. روبرويش محوطه اي شيشه اي شبيه آكواريومي با ابعادي اندازه ي رينگ بوكس خودنمايي مي كرد كه سمت راستش همان جوان بد قيافه كنار فردي تنومند كه با يك ركابي زرد رنگ و دستاني خالكوبي شده از زني برهنه ايستاده بود!
مرد سقلمه اي به امير زد و او را به سمت آكواريوم برد فرياد مردم لحظه اي خاموش نمي شد مردمي كه لحظه به لحظه با بطري هاي الكلي پذيرايي مي شدند و پولي بر سيني خدمتكار مي گذاشتند.
به نزديكي آكواريوم رسيده بودند كه فردي با موهايي از پشت بسته به سمتش آمد و پرسيد
-راست پايي يا چپ پا؟
مرد جاي او جواب داد راست . سپس مرد با موهاي از پشت بسته پاي مخالف امير را برروي دستگاهي همچون دستگاه انگشت نگاري قرار داد اطلاعاتي را بر روي يك فلش ريخت و به دونفر كه كنارش بودند دستور داد كه قطعه ها را نصب كنند.
دو مرد به سمت پاي امير آمدند و روبرويش نشستند پاي امير را كشيدند كه او بي اختيار پايش را عقب كشيد. كه مرد گفت :
-كاريشون نداشته باش اينم جز مسابقست اينا يه چيز شبيه گيوتين كوچيكه كه به تمام انگشتاي پاي مخالفتتون وصل مي شه كه اگر ضربه اي به سر اين گيوتين ها مي خوره كاري باشه انگشت رو قطع مي كنه.
داخل آكواريوم دوتا در هستش كه كليدش يكي از انگشت هاي حريفت هست! كه بايد انگشت رو توي اون فرو كني تا دست گاه تشخيص بده.
بعد از نيم ساعت دماي اتاق آروم آروم كم مي شه كه اگه يكي تون هم نتونيد درها رو وا كنيد هر دوتون اون جا يخ مي زنيد.
امير كه محو حرف هاي مرد شده بود متوجه نشد كار دو مرد كه گيوتين ها را مي بستند تمام شده و گيوتين ها به پنج انگشتش وصل شده بود.
با باز شدن در آكواريوم تماشاگران جان گرفتند و شروع به فرياد زدن كردند اول رضا و سپس امير وارد شدند و در بسته شد.
............................
امير سر جايش ايستاده بود و نگاهش به درون آكواريوم بود سمت چپش يك دماسنج ديجيتال بود كه عدد 17 رو نمايش مي داد.
رضا روبرويش بالا و پايين مي پريد دستانش را مي گرداند و امير را به سوي خود مي طلبيد. پس از چند لحظه مكث امير او را كلافه كرد و به سويش آمد با همان بالا و پايين پريدن . محتاطانه به سويش گام بر مي داشت تا از حمله ي ناگهاني امير در امان بماند آنقدر به امير نزديك شده بود كه توانست مشتي به سمت امير بزند. مشت درست به دهان امير برخورد كرد و برخورد لب و دهانش باعث شد لبش جر خورد و از آن خون جاري شد .
با اين ضربه شوري در تماشاگران برخواست عده اي برخواسته بودند و محكم دست مي زدند و عده اي ديگر كه از قرار معلوم روي امير شرط بسته بودند ، با حرص فحش مي دادند و آب دهانشان به هوا مي رفت.
امير كمي به خودش آمد عقب رفت تا خودش را جمع و جور كند گارد گرفت و همزمان به سوي هم رفتند رضا ضربه اي زد كه امير جاخالي داد و سپس ضرباتي پشت هم به پهلوي رضا زد رضا بي اختيار دستانش به پهلويش نزديك شد و امير مشتي به صورتش زد كه خون را از لب و لوچه ي رضا جاري كرد.
باز هم سر و صداها بالا گرفت و عده اي كف مي زدند و عده اي فحش مي دادند اما اين بار جايشان عوض شده بود.
رضا عقب عقب مي رود و به روي زمين مي افتد امير به سمتش يورش مي برد كه زير پايي ناگهاني رضا او را به زمين مي اندازد به سرعت به سمت پاي امير مي رود و با يك دست پاي راست و دست ديگر پاي چپ او را مي گيرد امير تقلا مي زند و مدام پايش را مي كشدرضا كله اش را به پاي امير نزديك مي كند و با سر ضربه اي بر گیوتین های پای امیر می زند. امیر فریادی می می کشد و با ضربه ای محكم پايش را آزاد مي كند. ضربه ي سر رضا آنقدر قدرت نداشت كه انگشتان او را قطع كند تنها خراشي بر انگشتان او افتاده بود كه خون آرام آرام از لاي انگشتانش جاري بود.
هر دومرد دوباره روبروي هم ايستاده بودند. امير خود را نزديك مي كند چند مشت مي زند كه هربار رضا جاي خالي مي دهد باپاي راست ضربه اي به پهلوي رضا مي زند و سپس با چند مشت پياپي او را غافلگير مي كند رضا كنج آكواريوم گير مي كند و ضربات مشت پي در پي به صورتش مي خورد. خون و عرق تمام صورت رضا را مي پوشاند.
تنها با دو دست صورت خود را گرفته است و از زدن ضربه عاجز گشته بود كه امير با زانو به پهلويش مي زند و او بر روي زمين مي افتد.
نگاه امير را كه بر پاي چپش است مي بيند و پايش را مي قاپد سعي مي كند دوباره برخيزد كه امير با پاشنه ي پا بر روي گيوتين پايش مي آيد.
رضا نعره اي دلخراش مي كشد كه بعد از چند ثانيه در ميان هوراي وحشيانه ي عده اي از تماشاگران كه خود را پيروز مي دانند گم مي شود.
انگشت تنها با پوست به پا بند است مرد بر روي زمين افتاده همچون نوزادي پاهايش را در شكم جمع كرده است و زوزه مي كشد.
خون بر روي زمين جاري مي شود امير خودش نيز ترسيده است اما خشم و عصبانيت هنوز گرم نگهش داشته همچون ديوانگان به سوي رضا گام بر می دارد گرمي و لزجي خون را زير پاهايش احساس مي كند زير پاي رضا كه به زمين كشيده مي شود مي نشيند دستش را پيش مي برد لحظه اي مردد مي شود اما به سرعت انگشت را كه در حال لرزش است محكم مي كشد و فوران خون به صورتش مي خورد . مرد بيش از پيش به خود مي پيچد و فرياد مي كشد.
كف دستش به سرعت پر از خون مي شود به سمت در مي رود دست گره كرده اش را باز مي كند انگشت كوچك پاي رضا همچون ماهي كه از آب بيرون آورده اندش بالا و پايين مي پرد و از دستش بر روي زمين مي افتد.
دوباره خم مي شود و انگشت را بر مي دارد نگاهش به ناخن كثيف رضا كه لبه اش پريده مي افتد وبراي فرار از اين موقعيت سريع انگشت را در حفره اي كه ميان ديوار قرار دارد مي گذارد و دستگاه گويي انگشت را مي بلعد همه منتظرند تا در گشوده شود خون به زير پاي امير مي رسد امير نگاهش به زضا مي افتد گويي او هم دعا مي كند كه در باز شود. بوقي به صدا در مي آيد كه نشان از اين دارد كه انگشت اشتباه است!
رضا با فهميدن اين خبر فريادش دوبرابر مي شود دستهايش را بروي زمين مي كشد و خود را عقب مي كشد و سعي مي كند از امير فاصله بگيرد به كنج ديگر ديوار مي رسد و امير روبرويش است. به ناچار دست بر ديوار مي گيرد و مي ايستد نفس هايش به شماره افتاده است. سرعت حركت خون بيشتر مي شود خون ها پس از جاري شدن زود لخته مي شود بي اختيار نگاهش به دما سنج مي افتد ۱+ درجه و حالا شد 0 درجه چاره اي ندارد به سمت امير هجوم مي برد ضربه اي به صورت او مي زند و يك ضربه به پهلويش. امير او را هل مي دهد آنقدر خون از بدنش رفته بود كه ديگر تاب مقاومت نداشت ضربه اي به پهلويش مي خورد و دوباره امير پايش را با شدت بر پاي رضا مي كوبد دو انگشت ديگر رضا تا وســط بريده مي شوند رضا بر روي زمين مي افتد و وحشيانه فرياد مي كشد.
امير به مردي كه بي دفاع به گوشه اي افتاده و وحشيانه فرياد مي زند نگاه مي كند نگاهش به دو انگشت نيمه بريده اش كه خون از آنها چكه مي كند مي افتد.
گويي او نيز ديگر تاب ندارد او نيز فرياد مي كشد داد مي كشد نمي داند چرا ولي فرياد مي زند! بدنش مي لرزد نگاهش هنوز به پاي مرد است.
كف آكواريوم به حوضچه اي از خون مبدل شده است كه نيمي از آن لخته شده است و رويش يخ زده بود دماسنج ۵- درجه را نشان مي داد مرد كماكان زوزه مي كشيد. آنقدر فرياد كشيده بود كه صدايش گرفته بود خون بدنش رفته بود و تاب فرياد را نداشت.
امير نفس نفس زنان به سمت رضا مي رود انگار مي خواهد او را خلاص كند اگر در باز نشود هر دو اينجا يخ مي زنند حال به پاي رضا رسيده است رويش را بر مي گرداند انگار منصرف مي شود اما دوباره چشم هايش را مي بندد پايش را بالا مي آورد و با قدرت هرچه تمام تر پايين مي آورد انقدر محكم مي زند كه دو انگشت كمي جلوتر درون حوضچه ي خون بالا و پايين مي پرند. خون آنقدر نيست كه خفه نشوند!
رضا فرياد مي زند و خاموش مي شود انگار او هم راحت شده است مژه هاي يخ زده اش بر روي هم قرار گرفته اند.
امير دستش را بر روي انگشتاني كه بالا و پايين مي پرند مي گذارد و چنگي مي زند به سرعت به سمت در مي رود يكي از انگشتان را در حفره مي گذارد دستگاه باز هم انگشت را مي بلعد اين بار صداي غيژ غيژي مي آيد و دري روبرويش باز مي شود و گرما به صورتش مي خورد بي اختيار دستش شل مي شود و انگشت ديگر از دستش مي افتد اما ديگر تكاني نمي خورد.
به سمت رضا مي رود و كشان كشان به سمت در مي رساندش دو مرد به سويش مي آيند و دور رضا حلقه مي زنند.
مردم با ورود او وحشيانه فرياد خوشحالي مي كشند و پيمانه ها را سر مي كشند و عده اي پك هاي عميق به سيگار مي زنند.
مرد به سويش مي آيد دستي به شانه اش مي كشد و مي گويد
-عالي بود پسراگر اينجا كار كني يه چيزي مي شي.
مردي كه موهايش را بسته بود دوباره به سمتش مي آيد و گيوتين ها را از پايش در مي آورد امير نگاهش به انگشتان زخمي اش مي افتد و ياد انگشتان پاي رضا مي افتد.
مرد بسته ي پولي را در جيب امير مي گذارد
-با اينكه خودم رو رضا شرط بسته بودم اما دوست داشتم تو ببري!
-مي خوام برم
اين دو تا مي رسونندت.
مرد به سمت در مي رود همچنان تماشاگران برايش كف مي زنند . از آنجا خارج مي شوند به همان اتاق اولي مي رسند نگاه امير به همان جوان كه مرد خواستگار ناميده بودش مي افتد بي اختيار ياد دخترش مي افتد و بي تاب تر مي شود.به بيرون مي روند سوار ماشيني قهوه اي رنگ مي شوند همچون وقتي كه آوردندش كيسه اي بر سرش مي كشند اما اين بار مقاومت نمي كند.
هر از چند گاهي ماشين بالا و پايين مي رودهنوز هم به دخترش فكر مي كند كه ماشين مي ايستد كيسه را از سرش در مي آورند و مرد پياده مي شود.
چند عابر از ديدن سر وضعش متعجب مي شوند با چشم هايي گشاد شده به او نگاه مي كند و آرام به هم چيزي مي گويند مرد كليد را در در مي اندازد وارد خانه مي شود زن با ديدن سر و وضعش شكه مي شود دهانش بند مي آيد و كلمه اي نمي يابد تا بگويد مرد به سمت اتاق دخترش مي رود. در را بدون مكث مي گشايد نگاهش به دخترش كه بر روي تختش نشسته بود و گوشي در دستش بود مي افتد. دختر با ديدن پدر آرام مي گويد نمي تونم ديگه حرف بزنم.
گويي آب سردي برتن مرد ريختند و مي فهمد بيهوده مبارزه كرده است!
پايان ۳:۵۹ صبح 12/6/1388
سلام!
مي خواستم بيام كلي از مش ضرغام و برنامه هاش كه حتي يه پيرمرد 90 ساله رو هم از هيجان مي ندازه حرف بزنم كه گفتم چه فايده؟
به كمكتون ختم قرآن سوم هم تمام شد و ختم قرآن 4 در حال رزرو شدن هست كه آخرين آمار ها رو مي تونيد تو كامنت ها ببينيد.
روش هاي شركت در ختم قرآن:
روش اول:شما مي تونيد تعداد جز هايي رو که مي خونيد به من اصلاع بديد که خودم براتون انتخاب کنم.
روش دوم: مي تونيد از جز هاي انتخاب نشده خودتان انتخاب کنيد.
خواستيد نيم نگاهي هم به معني بندازيد.قربان چشمان همتون ما رو هم دعا كنيد
بابت داستان هم اون داستاني كه قبل از داستان حمام نوشته بودم رو هم امروز واستون گذاشتم.
طبق معمول اين داستان هم با داستانهاي ديگه فرق داره.
مطمئن هستم كه اين داستان جزو داستان هايي است كه نظرات ضد و نقيض درش زياد هست!
يكمم بايد روي اين داستان تمركز داشته باشيد حرفهايي هست كه درش گفتم.
همين نمره از 0تا10 هم فراموش نشه خجالت هم نكشيد!
ياعلي!
......
"ياايها الانسان ماغرك بربك الكريم"
اي انسان چه باعث شد به خداي كريم بزرگوار خود مغرور گشتي
......
-دستتون درد نكنه مي اومديد خونه
-نه قربانت كار دارم
-ياعلي!
-خدافظ
راه افتاد 5 دقيقه راه نيفتاده بود كه ديد روي داشبورد نوار حميد جا مانده بود روي نوار با خطي ناخوانا نوشته شده بود از ابتدا تا ... كنجكاو شده بود خم شد و نوار را برداشت توي ضبط گذاشت و :
اعوذبالله من الشيطان رجيم
بســــــــــم الله الرحمن الرحيم.
چه سوزي داشت صداي خواننده شايد همين باعث شد ضبط را خاموش نكند! ميان هر آيه مكثي ديده مي شد كه معلوم مي كرد آيه هاي را كنار هم قرار داده اند.
"خلق الانسان من صلصال كالفخار"
انسان را خدا از صلصال خشك گلي مانند گل كوزه گران آفريد.
صداي خواننده اورا گرفته بود از سرعت ماشين كاسته بود و آرام مي رفت هوا تاريك بود قطرات باران به شيشه ي ماشين مي خوردند ، پخش مي شدند و بالا مي رفتند باد جاذبه را از بين برده بودو برف پاك كن باران را! اما باران هنوز مقاومت مي كرد.
او هم روزي به دنيا آمده بود در بيمارستان ميرزا كوچك خان جنگلي 3. كيلو و 200 گرم بود و قدش 51 سانت بود مادرش هنوز هم كارت تولد را داشت.
" وقضي ربك الا تعبدواالا اياه و بالوادين احساناً اما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلاهما فلاتقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولاًكريماً"
الاسراء آيه 27
وخداي تو فرموده كه جز او هيچ كس را نپرستيد و درباره ي پدر مادر نيكوئي كنيد و چنانكه هر دو يا يكي از آنها پير و سالخورده شوند زنهار كلمه اي كه رنجيده خاطر شوند مگوئيد و كمترين آزار به آنها مرسانيد و با ايشان به اكرام و احترام سخن گوييد
ضبط را نگه داشت!
-مامان جان اونها به درد ما نمي خورند ما با اونها آبمون تو يه جوب نمي ره
-چرا من و اون اصل كاريم كه همديگر رو هم دوست داريم خودش مي گفت اگه بياي بابام قبول مي كنه.
-بابا جان ما كل خونه زندگيمون رو هم بفروشيم ماشين اونها رو هم نمي تونيم بخريم بايكي تو سطح خودمون بايد وصلت كني.
-نه تو عرضه نداشتي من ديگه نمي خوام مثل تو شم خسته شدم انقدر نون خشك به خوردمون دادي! مي دونم تو داري مي سوزي نمي توني ببيني من دارم خوشبخت مي شم و به نون نوايي مي رسم تا كور شود هر آنكه نتوان بيند.
مرد از شدت خشم سيلي بر صورت پسر نواخت! دستهاي مرد مي لرزيد چهره اش سرخ شده بود تمام يك عمر تلاشش را جلوي چشمانش از دست رفته مي ديد زير لب زمزمه مي كرد
من ...من نان حلال به تو دادم اينطور شدي! اون نون خشكي هم كه خوردي حلال بود من هم مي توانستم...
در بسته شده بود و پسر رفته بود مادر هم بدنبال او ...
-امير جان امير جونِ مامان نرو؟ آخه كجا مي خواي بري مامان
هنوز يك طرف كاپشنش را نپوشيده بود و آويزان بود
-هرجا كه ريخت شماها رو نبينم
مادر پشت درب آرام مي گريست.
.........
-راستش امير خب بايد بيشتر صبر كنيم.
-يعني چي؟به بابات گفتي يا نه؟
- گفتم
-خب؟
-مي گف..مي گفت هنوز وقت ازدواجت نيست
-راستش رو بگو قبول نكرد هان؟
دخترسرخ شد
پسر در حالي كه سر تكان مي داد زيپ كاپشنش را بالا كشيدو رفت ...
.........
-اون طوري فكر نكنا وجداناً اگه مهمون نداشتيم از خدام بود
-خب آره شرمنده خدافظ
-خدافظ
اين يكي هم مثل بقيه با آوردن بهانه اي او را حتي يك شب هم تحمل نكرد سوز هوا بر غرورش غلبه كرده بود موهايش را برف سفيد كرده بود دستهايش مي لرزيد به خانه نزديك شد مردد بود كه وارد كوچه شود يا نه !
آرام به سمت خانه گام برداشت هر كاري كرد كه زنگ بزند نتوانست. تصميم گرفت از بالاي در وارد شود دستش را بر روي در فشرد كه در باز شد.
گويي مي دانستند كه او مي آيد لامپ ها خاموش بود به اتاقش رفت و خوابيد هنوز هم دستانش سرخ بود چون نوزادي به خود پيچيده بود و دستانش را ميان دو پا گذاشته بود.
چند دقيقه اي نگذشته بود كه مادر با پتو به اتاقش آمد پتو را بر رويش انداخت چند لحظه اي به چهره ي پسر نگاهي انداخت بوسه اي بر گونه ي پسر زد سرماي صورت پسر اشك در چشمان او جمع كرد
كمي به عقب مي زند و دوباره قاري مي خواند:
" وقضي ربك الا تعبدواالا اياه و بالوادين احساناً اما يبلغن عندك الكبر احدهما او كلاهما فلاتقل لهما اف و لا تنهرهما و قل لهما قولاًكريماً"
الاسراء آيه 27
وخداي تو فرموده كه جز او هيچ كس را نپرستيد و درباره ي پدر مادر نيكوئي كنيد و چنانكه هر دو يا يكي از آنها پير و سالخورده شوند زنهار كلمه اي كه رنجيده خاطر شوند مگوئيد و كمترين آزار به آنها مرسانيد و با ايشان به اكرام و احترام سخن گوييد
-بابا شركت گفته براي وام بايد سند به نام خودتون داشته باشيد
-خب با سند خونه بهت وام مي دن بابا؟
-آره ولي اون كه به نام شماست
مادر قاچ هندوانه را به او مي دهد
-آره بابا جان من كه اين سند را با خودم نمي خوام ببرم به گور كه اول آخر به تو مي رسه همين فردا مي ريم محضر به نامت مي زنم
گازي ديگر به هندوانه مي زند و با سر از پدر تشكر مي كند.
- درست 120 متر عقب نشيني كه نداره؟ مرسي حاج آقا
خواهش مي كنم
-نه خيالت تخت. دستت درد نكنه بابا
-امير جان بابا يه لحظه بيا
-آقايون يه لحظه ببخشيد.
-بله بابا؟
پدر همانطور كه سيني در دستش بود
- امير جان مگه مي خواي خونه رو بفروشي
-نه بابا اينا از شركت اومدند واسه وام ببينند اين سند واسه همين خونس يا نه
-حالا بابا بهت گفت وام مي دن يا نه؟
-آره حلِ.
و چه راحت آنها را از خانه اي كه بعد از 50 سال كار كردن بدست آورده بودند بيرون كرده بود.
پير مردي به شيشه ي دودي اتومبيلش مي زند. به شيشه ي دودي نگاه مي كند و جعبه ي سيگار و آدامس را بالا مي گيرد و با لب هايش مي گويد مي خري؟
پير مرد از بي اعتنايي فردي كه درون ماشين است خسته مي شود شانه اي بالا مي اندازد و به سراغ ماشين بعدي مي رود و هرازچند گاهي نگاهش را به پشت سر به ماشين شيشه دودي نگاهي مي اندازد.
مرد هنوز باورش نشده است! روزگار پدر ديدني شده است!
پايش را برروي پدال گاز مي فشارد و دوباره دكمه پخش را مي زند.
"ولا تقربوا مال اليتيم الا بالتي هي احسن حتي يبلغ اشده و اوفوابالعدانالعهد كان مسولا"
الاسرا آيه 34
و هر گز به مال يتيم نزديك نشويد مگر آنكه راه خير و طريق بهتري منظور داريد تا قيامت از عهد و پيمان سوال خواهيد شد.
جناب آقاي انوري من براي بار ششم اين نامه را مي فرستم .
سقف عايقش را از دست داده و آب از آن چكه مي كند و قدمت ساختمان نيز زياد است.
همين طور شوفاژ ها نيز دچار نقص شده و دماي اتاق ها به شدت پايين مي باشد و كودكان تنها با پتو خود را گرم نگه مي دارند.
تقاضا دارم زودتر اقدام كنيد.
بهزيستي كهريزك
.........
-ببينم كلا چقدر خرج بر مي داره؟
-بايد كلش ايزوگام بشه شوفاژ خونه هم كه بايد تعمير اساسي بشه يكي از اتاق ها...
-نمي خواد انقدر آسمون ريسمون بهم ببافي گفتم چقدر مي شه
-خب حدودا 10-11 مليون.
-اوه چه خبره. ببينم با 2-3 مليون مي توني سر و تهشو هم بياري. البته شيريني شما هم فراموش نمي شه يه فاكتور ناقابل هم مي زنيم كه 15 مليون خرج كرديم مشكلي نيست كه
مرد سرش را به پایین می اندازد.
.........
-ببين حرف بزني يا يه خبرنگار اونورا بپلكه روزگار خودت سياهِ!
-من كه شش بار به شما نامه زدم
-كِي؟! اگه من نمي فرستادم ابزوگام كنند الان جاي 3 نفر 100 نفر مرده بودند.
زن درمانده شده بود لكنت زبان گرفته بود هيچ به ذهنش نمي رسيد.
-همين كه گفتم! امروز فرستادم بيان اون جارو سريع سقفش رو بزنن. شما هم بي سروصدا اون هارو دفن مي كني و علت مرگ رو بيماري مي زنيد! به اون بچه كه پاهاش زير آوار مونده هم يه جوري مي فهموني كه لال موني بگيره!
-اما اما
زن هيچ نمي توانست بگويد كلي حرف آماده كرده بود اما هيچ فكرش را نمي كرد كه دست پيش بگيرند!
دستانش را به هم گره مي داد سفت مي فشرد طوري كه جاي حلقه اش بر دست ديگر مي ماند. نفس هايش به شماره افتاده بود...
تند تند نفس مي زند تمركز ندارد مي ايستد از ماشين بيرون مي آيد آنقدر افكارش گرمش كردند كه سوزش هوا را نمي فهمد باران بر صورتش مي خورد قطرات باران را مي بيند كه بي تاب به زمين مي خورند و ماشين بي تفاوت آن ها را له مي كنند.
آرام قطراتي از لاي موهاي خيسش به پايين شره مي كنند و به چشمش مي روند. دستانش را به پل تكيه مي دهد و ماشين هايي كه از زير پل به سرعت مي روند نگاه مي كنند با خود مي گويد حتماً در خانه كسي منتظرشان است!
آرام اشك مي ريزد باز هم به عقب بر مي گردد بچه دار نمي شدند دكتر هم علت را خود او مي دانست اما او نمي توانست باور كند زن خود را طلاق مي دهد زني ديگر مي گيرد اما باز هم بچه دار نمي شوند كه بالاخره پس از 7 سال آنهـــــــا بچه دار شدند اما بچه عادي نبود!
به ياد پسر لمس خود مي افتد باز هم اشك مي ريزد بي تاب مي شود به درون ماشين مي رود پیرهن خیسش به بدنش می چسبد و سرما را به وجودش می برد. يادش مي افتد كه براي فرزندش ويلچير جديد خريده است.
به سرعت به سمت خانه مي رود
ماشين را پارك مي كند. از ماشين بيرون مي آيد قطرات باران دست بردار نیستند به پشت ماشين مي رود ويلچير جديد فرزندش را از صندوق عقب بر مي دارد.
مي خواهد زنگ را بفشارد كه يادش مي افتد همسرش از او طلاق گرفته و با كليد در را باز مي كند.
يك راست به اتاق پسرش مي رود.
نوار را در ضبط پسر مي گذارد. به پيش تخت پسر مي رودموهايش را شانه مي زند و مي گريد قطره ي اشكش بر گونه ي پسر مي افتد. بلند بلند هق هق مي زند دست پسر را در دست گرفته و دست سرد پسرش را نوازش مي كند.
بابا جان يه سفر ديگه قراره بريم يه دكتر تو امريكا پيدا كردم...
قاري مي خواند:
"فذلك الذي يدع اليتيم"
اين همان شخص بي رحم است كه يتيم را از خود به قهر راند.
پايان 4:31 صبح 88/5/31
سحر اول رمضان
اول بگم که از همتون ممنون واسه ختم قرآن می گم!
فکر نمی کردم خدا هنوز انقدر آدمای خوب داره فکر می کردم خدا این روزا تنهاست!
فهمیدم که راسته که می گن کافر همه رو به کیش خویش پندارد!
خب فقط بگم ختم قرآن تا آخر ماه رمضان سر جاشه ختم قرآن یک و دو تموم شده ختم قرآن ۳ هم چند جزش انتخاب شده. (تو کامنت ها می تونید ببینید چه جزهایی.)
من بعد از هر چند کامنت آمار ختم قرآن رو تو کامنت ها می ذارم تا راحت تر بتونید جز های رزرو نشده رو انتخاب کنید.(راستی به معنی ها هم نیم نگاهی بکنید شاید ...)
بعد اینکه دوتا داستا نوشته بودم که این داستان رو که الان نوشتم رو سحر همین امروز نوشتم داستانی رو که پریروز نوشتم رو هم بعدا براتون می ذارم. علت این کارم هم تفاوت اساسی این داستان با بفیه و جو کلی داستان بود!
طبق معمول از صفر تا ۱۰نمره بدید. نظر سنجی های پایین رو هم فراموش نکنید.
یاعلی!
....:::::....
"بیگانه اگر می شکند حرفی نیست...
از دوست بپرسید که چرا می شکند"
-اگه من جاي تو بودم كًليم رو مي فروختم دماغمو عمل مي كردم!
-خفه شو عوضي!
دختر با حرص گام بر مي دارد و زير لب پسر را فحش مي دهد.
-مگه تو مرض داري ديوونه؟
-چيه؟ بده عيب مردم رو مي گم تا خودسازي كنند؟
-تو آدم نمي شي
-اوه!اوه! امير ، سبيل رو باش
-كو؟
-ايناهاش داره مياد!
-سعيد به خدا يه چي بگي من مي دونم با تو!
-آبجي ببخشيد وقتتون رو مي گيرم
دختر جوابي نمي دهد و با تعجب به او نگاه مي كند امير هم هي با دست سقلمه مي زند به پهلوي سعيد
-راستش دست و بالمون تنگِ گفتم اگه ميشه مردونگي كنيد دوتا از اون سبيل هاتون رو گرو بذاريد ما يه وامي بگيريم
دختر رنگش تيره مي شود چشم هايش را از شدت خشم درشت مي كند
-آشغال عوضي
مي گويدو مي رود.
سعيد هنوز دارد مي خندد دستهايش را بر روي شكمش گذاشته و مي خندد.
امير هم هر كار مي كند نمي تواند خود را كنترل كند و ريسه مي رود.
.........
-سلام بر آقا سعید!
-سلام. چه عجب مي ذاشتي يه ساعت ديگه مي اومدي
-نه دنپايي ها رو برده بودند بالا ديشب فرش مي شستيم
-ببينم درس مرس نداري كه؟
-نه چطور؟
-هيچي گفتم بريم بيرون يه چرخي بزنيم
-فقط بذار برم لباس بپوشم
-زود باش
-خب بريمسعید خان؟ چه خبر؟
-خبر كه.اُه بگو كي رو ديدم؟
-چه مي دونم .واسه چي مي خندي
-حالا مي فهمي. يه حدس كه مي توني بزني
-چه مي دونم رضا رو ديدي!
-خاك تو سر اون آي كيوت كنم! نه بابا فاطي سبيل رو ديدم
-واسه چي غش كردي دوباره اذيتش كردي؟
-نه والا من اصلا نمي خواستم تيكه بندازم تقصير خودش بود
باز هم سعید زد زير خنده.
-خودش؟
-آره. آخه فاطي سيبيل سيبيلاش رو زده بود
-مرتيكه از بس اذيتش كردي بدبخت منم جاش بودم مي زدم
-نه آخه منم كه از قيافه ي جديدش شكه شده بودم باورم نمي شد خودش باشه رفتم پيشش و پرسيدم فاطي خانوم از نزديك كه ديدمش فهميدم خود خودشه! اخمام رو تو هم كردم گفتم دستت درد نكنه دست همه ي لوطي ها رو از پشت بستي نالوطي زن و بچم دارن از گشنگي مي ميرن دو ماه زنبيل گذاشتيم اون وقت واسه يكي ديگه سبيل گرو مي ذاري؟
هر دو از خنده در خيابان ريسه مي رفتند و عابران چپ چپ نگاهشان مي كردند.
-سعيد هستي بريم نماز بخونيم داره اذان مي گه
-بريم داداش ننم مي گفت با رفيق ناباب نگرد يه چيز مي دونست.
سعيد آشكارا حمد و توحيد را خود مي خواند و فقط با جماعت دولا راست مي شد.
جورابی هایش را که یک ماهی می شد نشسته بود نزدیک مهر پیر مرد کناری گذاشت بعد از نماز پیر مرد به چپ چپ نگاهشان می کرد!
-آقا سعيد قبول باشه
-قربونت.
-واسه چي پشت سر بابات نماز نمي خوني؟فرادا داشتي مي خوندي؟
جواب سوالش را نداد و بي توجه به سوال او
-تو مگه مي دوني چه جور آدميه كه پشت سرش نماز مي خوني؟
-خب...
نگذاشت امير حرفش را تمام كند و بدون توجه به او خودش شروع كرد به صحبت.
-مي دوني اين باباي ما كه پشت سرش نماز مي خوني چند تا زن داره؟
-نه
-مي گن 4 تا زن داره ولي من مي دونم پنجميش رو هم حواسش نبود گرفت خمس افتاد داد حق امام
امير مي خندد ولي سعيد لبخند هم نمي زند
-بماند كه چند تا صيغه اي داره. هيچ مي دوني ما چرا از شيراز اومديم اينجا؟
-حتماً
اما سعيد منتظر پاسخ نبود و باز هم كلام امیر را قطع مي كند.
-شب پنجم بود كه طبق معمول بابامون حين روضه غش مي كنند و ملت تا مي تونند مي زنندش مي دوني چرا؟
انگار مي دانست كه نمي تواند حدس بزند و اين بار كلامش را قطع نمي كند
-حتماً سُني بودند!
سعيد پوز خندي مي زند و ادامه مي دهد
- چون هر سري كه آقا غش مي كردند طرف خانوم ها غش مي كردند!
حالا اگه مي خواي بازم پشتش نماز بخون.
.........
-امیر هستي بريم بيرون؟
-كجا؟
-بد نمي گذره. مياي يا نه؟ عمراَ تو عمرت اون طرفا نرفتي
-چي بگم باشه!
-خيلي مونده سعید؟
-نه ديگه رسيديم ايناهاش همين ساختمون سفيدست.
بوي نم و الكل تمام محيط را گرفته بود صداي داد و فرياد امير را شكه كرده بود
-اين صداها چيه؟
-هيچي رفتند حموم
سعيد مي خندد اما رنگ از چهره ي امير پريده است.
-خب واسه چي سر و صدا مي كنند؟
-تو هم جاي اونها بودي از اونا بيشتر سر و صدا مي كردي اونا يك عمر اين كارا رو مي كنند اين طوري داد هوار مي كنند
روي صندلي نشسته بودند كه ديگر سروصداها خوابيده بود امير هنوز كنجكاوانه به در و ديوار رنگ و رو رفته نگاه مي كرد سعيد هم در افكار خويش غرق بود كه يك هو برخاست
-كجا؟
-بريم ديگه الان از حموم در اومدند
-آخه منو آوردي اينجا چي كار؟
-واست خوبه يكم چشم و گوشت وا مي شه مي فهمي دنيا دست كيه!
جلوتر رفتند در سفيد رنگي جلويشان بود كه سعيد در را باز كرد خودش به گوشه رفت و به امير تعارف زد كه بفرماييد.
امير مردد جلو رفت چند قدمي كه جلوتر رفت با ديدن تخت ها مكث كرد.
سعيد خنده اي كرد و
-چيه؟ تاحالا از نزديك نديده بودي؟ فكر كنم فيلمش رو هم نديدي تاحالا؟
-نه اينا كين؟
-اينا، خب برو از خودشون بپرس برو خوب نيگاشون كن خوب!
امير به اتاق مي رود نگاهي مي اندازد سرش را دوباره به زير مي اندازد.
امير با چشماني از حدقه بيرون زده به پيش سعيد بر مي گردد به ديوار تكيه مي دهد و آرام مي نشيند.
-چي شد ازشون پرسيدي؟
-آره از اوني كه صورتش تاول داشت پرسيدم اما فقط خش خش مي كرد بريده بريده حرف مي زد.
سعيد لبخندي زد و گفت
-اينجا همشون صورتشان تاول داره
امير با دست گونه اش را نشان مي دهد
-اينا شيميايي گاز خردلند تنگي نفس دارند تنگي نفس مي دوني يعني چي گاهي وقتا انقدر سرفه مي كنند كه جونشون از دهنشون بيرون مياد
سعيد اشك مي ريخت و باز هم ادامه مي داد
-دريچه قلبشون گشاد مي شه از همه بدتر تموم بدنشون تاولِ واسه همين وقتي مي رن حموم ...
اينا از شهيدا هم شهيد ترن من بهشون ميگم ولي قبول نمي كنند خس خسي مي كنند و مي گن ما ...لياقتشو ندا..شتيم
با پشت دست صورتش را پاک می کند و ادامه می دهد: همشون مي ميرند!
اينا همونايي اند كه رفتند كه 4تا مثل باباي من 4تا 4تا زن بگيرند و 4تا مثل تو پشت سرشون نماز بخونند
سعيد بلند بلند گريه مي كرد و امير براي اولين بار اشك هاي او را مي ديد.
سعيد آرام شده بود.
-واسه چي يكي از تخت هاشون جلوتر از بقيس؟
-پاشو وضو بگير مي فهمي
-وضو دارم
-ما كه نماز نمي خونيم وقتي دلمون مي گيره ميايم اينجا دو ركعت مي زنيم به كمر كوفتي.
امیر هنوز نمی دانست که چرا آن تخت جلوتر است
سعيد دو مهر از جيبش در مي آورد و به امير مي دهد كفشهايش را در مي آورد پشت تخت ها مي ايستد تخت جلویي شروع به نماز خواندن مي كند بقيه هم اقامه مي كنند امير و سعيد هم.
و سعيد ديگر حمد و توحيد را خود نمي خواند!
پايان 3:37 /۶/۲88 سحرِ سوم رمضان
شهرالذي انزلت فيه القرآن...
من هميشه شك داشتم جمله ي بالا را درست نوشتم؟
و جعلتها خيراً من الف شهر
به نام خدايي كه ماه رمضان را آورد تا به هر بهانه اي حتي نفس كشيدنمان ثواب و نعمت بدهد.
يه آيه بخون انگار ختم قرآن كردي! (ايرانسل هم از اين كارا نمي كنه)
يه جورايي هم اين ماه بايد يه خودي به خدا نشون بديم لااقل وقتي رفتيم اونور هي مي گفتيم خدا تقصير اين شيطون بود باور كنه!
آخه تو اين ماه دست و پاي شيطون رو بستند اما به حال من فكر نكنم زياد فرق كنه چون يه سوت مي تونه بزنه كه !
شايد محبوب ترين ماه مذهبي واسه ي تمام ما باشه!
حس خوبي با خودش مياره!
داشتم با خودم فكر مي كردم كه ما چيزي نمي خوريم گشنگي مي كشيم و تشنگي كه درد كسايي كه چيزي ندارند رو بفهميم اما قبلش انقدر مي خوريم كه ديگه جا نداريم و همين طور بعدش!
و من نمي دانم كي آنها كه ما به يادشان روزه مي گيريم اندازه ي ما غذا خورده اند؟
و من هنوز هم نمي دانم!
***راستي تو نظر سنجي هاي پايين شركت كنيد.
***واي داشت يادم مي رفت تو يكي از وب هاي دوستام كه اسمش يادم نيست ختم قرآن گذاشته بودند. مي خوايد ما هم اين كار رو كنيم؟
هر كي جز هايي كه مي تونه بخونه رو بگه. (سوره هم شد اشكال نداره) فقط تو كامنتا نگاه كنيد تكراري نباشه.
ياعلي!
سلام!
روزهايي سپري شد كه خوب يا بدش مهم نيست و گذر كرد و به آينده مي انديشم!
براتون يه داستان نوشتم بعد خوندن از صفر تا ده نمره بديد!
همين.
راستي در نظر سنجي هاي جديد حتماً شركت كنيد.
...............::::::::..............
نمي داند كه هر روزم نگاهم بر نگاه اوست...!
...............
-الو ...الو بفرمايين. چرا حرف نمي زنيد؟
چند روزي بود كه اين قضيه بدين منوال مي گذشت.
-الو چرا لال موني گرفتي واسه چي حرف نمي زني؟
گوشي رو با عصبانيت گذاشت و كيفش رو از روي ميز برداشت نگاهي به خودش در آينه انداخت روسريش رو كمي جلوتر كشيد و در رو باز كرد.
كلي خريد كرده بود اما حواسش سر جاش نبود حسابي خسته شده بود و گرماي هوا كلافش كرده بود با زمين افتادن سبزي ها و ولو شدنش بر روي زمين از شدت عصبانيت دندان هايش رو به هم فشرد خواست ميوه ها رو بر روي زمين بگذارد كه زني با با لباس هايي شبيه كولي ها كمكش كرد و سبزي ها رو از روي زمين برداشت.
-ها خانوم جان خسته شدي يكي دوتا از وسايلت رو هم بده من بيارم.
زن از فرط خستگي بدون تعارف نايلون سيب و پرتقال رو به زن داد.
-خانوم ببخشيد توروخدا اذيتتون كردم.
-نه جونم وظيفم بود.
-اختيار داريد بفرمايين تو.
-نه ممنون مزاحم نمي شم.
-نه والا تعارف نمي كنم من تنهااَم ، نترسيد نمك گير نمي شيد.
-چاي ميل داريد يا قهوه؟
-خانوم جان به خودت زحمت نده
-نگفتيد چاي يا قهوه؟
-من با قهوه بيشتر سر و كار دارم.
-بفرمايين. گفتيد با قهوه بيشتر سروكار داريد مي بخشيد ولي منظورتون رو نفهميدم
-خب آخه مُ فالگيرُم فال قهوه رو هم بيشتر
-ولي من زياد به اين چيزها اعتقاد ندارم.
- ها خانوم جان همه همين ها رو اول مي گند مي خواي همين حالا فالت رو بگيرم؟آره فنجونت رو بده
با تعجب نگاهي به فالگير كرد و با اكراه فنجان را به دست فالگير داد اما خودش هم بدش نمي آمد . فالگير نعلبكي را روي فنجان گذاشت فنجان را چرخاند و سپس فنجان را روبروي خود گرفت و چشم هايش را باريك كرد و به دقت به فنجان نگاه مي كرد زن نيز گاهش را از دهان فالگير بر نمي گرفت و منتظر گشوده شدنش بود.
-خانوم جان بميرُم برات. اينجا مي بينُم كه اجاقت كوره5-6 سالي هست كه ازدواج كرديد ولي ...
چشمهاي زن از تعجب از حدقه بيرون زده بود و به دقت به حرفهاي فالگير گوش مي داد. خود را روي مبل تكاني داد و به فالگير نزديك تر كرد.
-شوهر خوش بر و رويي داري. يه زني مي بينم كه كنارشه.
-خب مگه اون زن من نيستم؟
-نه اون يكي ديگست تو تو خونه اي اما اون بيرونه
-شايد همكار يا منشيش باشه؟
-آره شايد. ولي اينجا بينشون علاقه مي بينم
زن به ياد تلفن هاي مشكوك افتاده بود.
-خانوم جان با شمااَم!
-ها بله؟
-مي گم با اجازتون رفع زحمت مي كنم.
-باشه باشه
زن نمي فهميد چي ميگه حسابي زن فالگير افكارش رو به هم ريخته بود.
فالگير بر خواست و به سمت در رفت و با بسته شدن در زن فهميد كه فالگير رفته.
دوباره در فكر فرو رفت كه صداي زنگ رشته ي افكارش را از هم گسيخت.
-الو . لال موني گرفتي؟ آشغال اگه دست از سر شوهرم بر نداري روزگارتو سياه مي كنم.
صداي خنده اي زنانه تنها پاسخ او بود و سپس بوق....
........
-مريم شام نمي دي؟
-مگه شام بهتون نمي دن؟
-كي تو شركت شام دادند كه اين دفعه ي دومشون باشه؟
-اما من شنيدم تو شركت بچه هم مي دن
-هيچ معلوم هست چي داري مي گي؟
-كارهاي من معلومِ كارهاي شازدست كه معلوم نيست
-چه مرگت شده تو؟از صبح تا شب سگ دو مي زنيم كه يه لقمه نون در بياريم واسه خانوم يه ساعت كه مي يايم استراحت كنيم پاچه ي آدم رو مي گيره
-بله واسه ي خانوم! خانوم كه انقدر واسش زحمت مي كشي چرا يه شام ناقابل براتون درست نمي كنند كه ديگه گذرتون به اين ورا نيفته؟
-تو ديوونه شدي!رواني!
-آره من رواني شدم
آشكارا دست هاي زن مي لرزيد قطرات اشك از گونه اش جاري مي شد با دست لرزان اشك هايش را پاك كرد
-از همون يك ماه پيش كه اين تلفن هاي مشكوك شروع شد بايد حساب كار دستم مي يومد.
-كدوم تلفن ها؟
هردو با صداي بلند صحبت مي كردند و لي لرزشي در صداي زن ديده مي شد.
-شما كه اصلاً خبر نداري ! نه؟! تا گوشي رو من بر مي دارم حرف نمي زنه
-خب پس چرا من خونه ام زنگ نمي زنه؟
زن جوابي نداشت و مستاصل و درمانده بود جوابي نداشت به ديواري تكيه داد و آرام وِلو شد
مرد بي توجه به زن او را ديوانه خطاب كرد ، محكم در را به هم كوبيد و بيرون رفت.
چند دقيقه اي از رفتن او نگذشته بود كه دوباره زنگ تلفن به صدا در آمد.
-الو
-
-چي از جون من مي خواي ؟
زن هق هق مي زد گوشي خيس شده بود و دوباره بوق...
......
آقاي دكتر نمي دونم چش شده همش مي گه يكي زنگ مي زنه و مزاحم مي شه من حتي چند روز مرخصي گرفتم و كل روز رو خونه بودم ولي حتي يكبار هم كسي زنگ نزد.
زن بي اختيار سرش را به نشانه ي تاييد تكان مي داد و زير لب زمزمه مي كرد آره توكه راست مي گي. ديگر سر و وضعش آشفته شده بود
-بخدا آقاي دكتر...
و باز هم شروع به شرح ماجرا كردو...
......
شش ماهي از جدايي مريم و همسرش مي گذشت پس از شش ماه به اصرار سارا دوستش بالاخره قبول كرد كه با هم بيرون بروند.
آن دو وارد رستوراني شدند كه ...
مريم ديگر حركتي نكرد بي حركت ايستاد و رنگش لحظه به لحظه كم نور تر مي شد ، چشم هايش درشت شده بود و به نقطه اي خيره شده بود دوستش كه از رفتار او شگفت زده شده بود نگاه او را دنبال كرد!
امير همسر مريم در كنار زني شيك پوش و كودكي يكي دو ساله نشسته بودند.
سارا شنيد كه مريم آرام گفت همان فالگير و بر روي زمين افتاد...
پايان 4:22 دقيقه ي صبح.23/5/1388
سلام!
من از سفر اومدم!
بابت نظراتتون و دلداريهاتون واقعا ممنون!
نظراتتون زياد بود خيلي مخصوصا خصوصي ها!
به خاطر همين احتمالا نتونم همين الان جواب همتون رو بدم.
چون امشب جواب كنكور مياد تا 5 روز هم انتخاب رشتس!
بابت دعـــــــــــــــاهاتون!
فقط مي تونم بگم شرمندم كرديد!
فعلا ياعلي!
خداحافظ!
سلام!
يك هفته ي ديگه شايد نشه به اين راحتي بگم خدايا شكرت!
هفته ي ديگه نمونه ي كوچك شده اي از دنيا رو مي بينيم!
يك هفته ي ديگه يك خونه پر از خندس و يك خونه پر غم
يكي خداش رو از ته دل شكر مي كنه يكي از خداش گله و شكايت مي كنه!
ديشب كلي به نتيجه ها فكر كردم سرم كه درد مي كرد تشديدم پيدا كرد
نمي دونم خدا مي خواد با هام چي كار كنه؟
شرمنده خودش يا شرمنده ي خلقش!؟!
اين روزا مثل برزخ مي مونه .
از خدا تقريبا ديگه انتظاري ندارم چون كه خيلي بهش قول داده بودم اما تو اين كنكور يك ماهش حسابي رد شدم ديگه چه انتظاري از يك عمرم مي تونه داشته باشه.
بعد اينكه احتمالا اين چند روز نيام نت شايد بريم سفر ولي من اصلا دوست ندارم برم!
شايد بعد از جواباي كنكور ديگه هيچ وقت نت نيام!!!
ياعلي!![]()
دعـــــــــام كنيد.
با یک داستان دیگه اومدم! این داستان از زمین تا آسمون با داستانهای دیگم متفاوت!
این داستان شاید به ظاهر ساده بیاد اما خیلی خیلی درش مفهوم و حرف نهفتس که دوست دارم هر کس خودش به قسمتی از اون پی ببره!
....کاش می شد که نگاهی به بر من می کرد....
نسيمي خنک در حال وزيدن بود پسرک در حياط چشمش به قاصدکي بود که با هر نسيم به سويي مي رفت پسرک به هيجان آمدو به سمت قاصدک رفت با شتاب دستش را به سوي قاصدک برد اما قاصدک از دست او فرار کرد بار ديگر تلاش کرد اما اين بار هم از بين انگشتانش در رفت. پسرک کلافه شد و از قاصدک نااميد. قاصدک آرام بر روي پيرهنش نشست. لبخندي مليح بر لبان پسر نشست و آرام قاصدک را گرفت!
نگاهي به قاصدک کرد وشروع به نجوا با قاصدک کرد.
سلام! مي گم برو پيش باباييم در گوشش بگو واسم يدونه شمشير بگيره از اونا که رضا داره.
پدرش پشت درب حياط قصد ورود به خانه داشت و خسته از کار بود. اما وارد خانه نشد و به بازار رفت.
پسرک قاصدک رو بوسيد و به باد سپرد!
دختر پاي پنجره نشسته بود زانوهاي خود را بغل كرده بود و آرام مي گريست قاصدك آرام به روي قطره ي اشكي كه از گونه ي او مي لغزيد چسبيد.
دخترك آرام قاصدك را برداشت و به آن خيره شد.
چيه قاصدك؟ چي شده حيروني؟ نكنه دل تو هم گرفت هان؟ شايد تو هم مي خواي گريه كني؟
دخترك با دست لرزانش موهايش را از روي پيشوني به كنار زد و اشك هايش را پاك كرد قاصدك رو در كف دستانش گرفت و زانو زد و گفت:
بهش بگو. آره برو پيشش و بگو هنوزم دوسش دارم و هر روز صبح براي خوشبختي شون دعا مي كنم.
اگه ..اگه پرسيد چرا گريه مي كرد؟
بگو از شوق خبر عروسيت بود.
هق هق گريه هايش قاصدك را تكان داد و نسيم قاصدك را با خود برد.
قاصدك از پنجره بر روي دفترچه اش نشست ناگهان دست از حل مسله برداشت نگاهي به قاصدك كرد.
اَي خدا يعني مي شه يه رتبه ي خوب بيارم سريع قاصدك رو فوت كرد و به حل مسله پرداخت.
-مي گم شعبون! هُي با تواما!
-نصف شب هم نمي ذاري كپه ي مرگمون رو بذاريم؟
-تو كه نصف عمرت رو تو چرتي
-يه جوري مي گه انگار خود آقا پاك پاك...
رمضون بي توجه به غرولندهاي شعبون چرخي روي كارتن زدو دستش را زير سر گذاشت و به او نگاه مي كرد.
-چيه مثل عزراييل زل زدي به من؟
-شعبون حالم خوش نيست حس مي كنم رفتني ام!
-دوا بهت نرسيده داري هذيون مي گي.
اين قاصدك رو كه ديدم ياد سارام افتادم. هر وقت يه قاصدك پيدا مي كرد همه بازي هاش رو ول مي كرد و با قاصدك آروم صحبت مي كرد .
شعبون دوباره به خواب رفته بود و رمضون با قاصدك حرف مي زد!
شايد با مادرش حرف مي زد و از باباش گلايه مي كرد
اون شب داشت حسابي بارون مي باريد بارون تند شده بود و رعد و برق مي زد باد دانه هاي باران رو همچون سيلي به صورتم مي زد لباس هاي سارا به تنش چسبيده بود اما انگار قصد بيدار شدن نداشت سخت در آغوشم خوابيده بود و انگار حس كرده بود كه اين آخرين باريه كه تو آغوش پدرش مي خوابه قطره هاي اشكم ميان قطرات باران گم شده بودند و چاره اي نداشتم اون ديگه نبايد سرنوشتش همچون من مي شد
به در ديوار به همه چيز فحش مي دادم و از خدا شكايت .آتش گرفته بودم هوا سرد بود و من از گرما آتش گرفته بودم.
سارا دستانش كوچكش را به هم قلاب كرده بود آرام انگشتان كوچكش را باز كردم و او را چند لحظه در برابرچشمانم گرفته بودم هنوز خواب بود بوسيدمش و جلوي درب بهزيستي رهايش كردم.
چشمان مرد سرخ شده بود و بلند بلند حرف مي زد.
شعبون بيدار شده بود اما چشمانش را نمي گشود و آرام اشك مي ريخت.
مي دوني قاصدك من بلد نيستم آرزو كنم و تا حالا نكردم اما حالا يه آرزو دارم حسابي دارم درد مي كشم يه عمر درد كشيدم مغز استخوان هام داره تير مي كشه.
فقط وقتي رفتي پيش اوس كريم بگو هواي ساراي من رو داشته باشه.
مرد همچون نوزادي دست و پايش رو در سينه جمع كرده بود و به خود مي لرزيد.
چشمان مرد بسته شد و قاصدك به آسمان رفت!
پایان ۵:۲۲ صبح ۱/۵/۸۸
مي خواستم كلي حرف راجع به نماز و آقاي ولش كن خدا لعنت كنه اونهايي رو كه به اسم اسلام مي خواند تيشه به ريشه ي اسلام و اين مملكت بزنند.
به جهنم!
.........
خب بعد اينكه از اظهار لطف همتون يه دنيا ممنون.
واسه اين پست نمي خوام مطلبي بذارم داستان هم ننوشتم!
اين پست يه جورايي فقط واسه شماست!
فقط يك سوال مي پرسم:
از يك تا 10 به هر سه داستانم جداگانه نمره بديد!
حالا شما:
هرچي دوست داريد بگيد.
هر سوالي دوست داشتيد بپرسيد.
هر نقد و يا نصيحتي هم داشتيد بگيد.
حتي راجع به اخلاق و برخوردم با هاتون هم هرچي خواستيد بگيد.
ديگه دعــــــــــــــام كنيد همتون.
ياعلي!
به نام خداي كودكـــــــــــــــي هام!
سلام!
ديشب هم هر كاري كردم خوابم نبرد! بلاخره از جام پاشدم و شروع كردم به نوشتن يه داستان ديگه!
اين داستانم خيلي خيلي با داستانهاي ديگم متفاوت!
..................گفتش تو كجا خدا را يافتي
گفتم در كنج دل كودكيم خانه ي بي آلايشي داشت...........
-علي جان مامان صبحونتو خوردي؟
-آره مامان دارم ميرم.
-ببن مامان يه لحظه بيا اينجا
-بله؟
-اينو بده به ننه بگو اون دو تاي ديگه رو هم تا فردا مي بافم!
اگه حاج رضا هم پول داده بود پولها رو بگير بذار تو جيب كيفت گم نكني ها!
-نه مامان كيفم رو سفت مي گيرم.
-قربونت برم برو ديگه ديرت مي شه.
-خدافظ.
خونه ي ننه تقريباً وسط راه خونه ي علي تا مدرسش بود اما يه كمي راهش رو دور مي كرد واسه همين علي براي اينكه ديرش نشه از خونه تا خونه ي ننه رو مي دويد.
كمي نفس مي گرفت و دوباره مي دويد توي راه چند باري زمين مي خورد اما سريع پا مي شد و به راهش ادامه مي داد!
جلوي در خونه ي ننه كه رسيد نفس نفس مي زد چند بار در زد.
صداي ضعيف و لرزان ننه اومد كه مي گفت: كيه؟
-علي ام ننه.
-در رو محكم هول بده باز مي شه ننه.
علي كه زورش نمي رسيد پهلوش رو چسبوند به در و پاهاش رو سفت كرد و در باز شد!
ننه كه تو طويله داشت گاوش رو مي دوشيد علي رو صدا كرد. علي جلو رفت
-سلا م ننه. اينها بافتني هاست ماماني داد كه بدم بهتون بعدشم گفتش پولهامون رو بده به خود من!
ننه از لحن و ژستي كه علي گرفته بود خندش گرفت و پاشد و با دبه ي شير به سمت علي رفت.
-سلام ننه جان بقيش رو كي مي بافه؟
-ماماني گفت فردا اون دو تاش رو هم مي بافه.
-باشه ننه بهش بگو زياد خودش رو اذيت نكنه حاج رضا تا آخر هفته هم اين ورا نمياد. حالا بيا يكم شير بخور قوت بگيري.
ننه دبه ي شير رو كج كرد و كمي شير توي در دبه ريخت و داد علي. همين طور كه شير از لب و لوچه ي علي مي ريخت ننه با يه بقچه و يك تكه نان آمد سمت علي.
-بيا ننه اين پولهاي بافتني هاست فقط حسابي حواست بهشون باشه ها!
اين نون رو هم تو مدرسه بخور ضعف نكني ننه.
-باشه خدافظ.
علي از همه ي روز ها سفــــت تر كيفش رو گرفته بود و همه جا رو مي پاييد و با غرور قدم بر مي داشت.
نزديكاي مدرسه رسيده بود كه صداي زنگ رو شنيد و شروع كرد به دويدن.
...........................................
-سعيد ، سعــــــــيد.
-هان ، چيه؟
-نيگا رضـــا جيش كرده!
-هِــــــــــي! كو؟
-بيا بريم پايين نيگا كن!
-اوه اوه خانم معلم دعواش مي كنه ها!
_شما وروجكا اون زير چيكار مي كنيد؟
جلال بگو ببينم اون زير باز داشتيد چي كار مي كرديد؟
سعيد كه بيشتر ترسيده بود گريش گرفت و گفت:
-خانم بخدا ما كاري نكرديم رضــــــا جيش كرده بود ما اصلا جيش نكرديم ما ديشب تو جامون جيش كرده بوديم.
خانم معلم رضا رو برد بيرون و نظافت چي رو صدا كرد تا اونجا رو تميز كنه.
زنگ كه خورد رضا با شلوار خيس گوشه ي حياط تو آفتاب وايساده بود و بچه ها بهش مي خنديد.
علي با نونش رفت سمت رضا!
نونش رو با دست نصف كرد اون قسمتش كه بيشتر بود دلش نيومد به رضا بده و خودش برداشت و تيكه ي ديگش رو به رضا داد.
علي و رضا ديگه با هم دوست شدند و توي كلاس كنار هم مي شستند و زنگ تفريح با هم بودند.
.....................................
علي تو مي دوني روزه چيه؟
-نه ولي چند روز بود ننه مي گفت روزه گرفتم ولي هيچوقت به من نشونش نداد.
رضا نگاه عاقل اندر سفيهي به علي كرد و گفت:
-نه ديوونه روزه كه اينجوري نيست.
علي كه حسابي بهش بر خورده بود اخماش رو تو هم كرده بود و با عصبانيت به حرفاي رضا گوش مي داد.
روزه يعني اينكه از وقتي كه صبحا اذون مي ده تا اذان غروب هيچي نخوري.
-اگه گشنت شد چي؟
-نه ديگه هيچيه هيچي!
-واسه چي روزه مي گيرن؟
-واسه اينكه مريضا خوب شن. وقتي آبجيم مريض بود مامانيم روزه گرفت بعد آبجيم خوب شد.
زنگ خورد و بچه ها سر كلاس رفتند كلاس قرآن داشتند
خانم معلم يدونه آيه خوند كه راجع به خوبي به ديگران بود و بعد گفت كه اگه به پيرمرد پيرزن ها كمك كنيد خدا دوستتون مي داره وآرزوهاتون رو بر آورده مي كنه!
...................................
علي تمام راه مدرسه تا خونه رو به حرفهاي رضا و خانم معلم فكر مي كرد.
با خودش فكر مي كرد كه اگه يه روز مامانيش هم مثل ننه بتونه راه بره خيلي كيف مي ده.
شب وقت خواب هم با فكر حرفهاي رضا و خانم معلمش خوابش برد.
صبح كه پا شد دست و صورتش رو شست و رفت پيش ماماني كه ديد داره بافتني مي بافه.
سلام عزيزم بيدار شدي؟
سلام آره.
صبحونه خوردي؟
نه الان بيدار شدم.
مامان قبل از اينكه بري صبحونه بخوري بيا اندازت رو بگيرم!
علي نزديك ماماني رفت ماماني اندازه ي شونه هاي علي رو گرفت از اينكه پسرش چهارشونه تر شده بود بي اختيار لبخندي زد و علي رو بوسيد.
علي كه مي خواست صبحونه بخوره يهو ياد حرف رضا افتاد چيزي نخورد! ظرفها رو جمع كرد و به ماماني گفت مامان من مي رم پيش ننه.
-صبحونتو خوردي؟
مكث كرد و گفت:آره مامان خدافظ.
.....................................
ننه كه از حضور علي خيلي خوشحال شده بود از علي علت اومدنش رو پرسيد و علي گفت:
اومدم بهت كمك كنم.
ننه خوشحال شد و گفت: پس ننه برو واسه جوجه ها دون بريز!
نزديكاي ظهر شده بود و علي كم كم داشت گرسنش مي شد. كه ننه با يه سيني سمتش اومد. يه كاسه شير با نون داغ براش آورده بود.
-ننه جان من روزه گرفتم وقتي غذات رو خوردي كاسش رو بيار.
ننه كه رفت بوي نون تازه حسابي صداي دل علي رو در آورده بود كه يهو ياد پاهاي ماماني افتاد نون هارو خورد كرد و گذاشت جلوي مرغها مرغها بدو بدو پريدند سمت نون ها.
كاسه ي شير رو به طويله برد و به بره داد.
ظرفها رو كه پيش ننه برد ننه تعجب كرد و با خودش گفت حتما خيلي گشنش بوده بچه.
غروب داشت نزديك مي شد كه علي حسابي از پا افتاده بود اما ياد پاهاي ماماني به پاهاي نحيفش جون مي داد سطل آب رو برداشت و تلوتلو خوران به سمت طويله رفت! صداي الله اكــــبر از بانگ مسجد برخاست و علي با سطل آب جلوي در طويله ...از حال رفت ...
در عالــــــم بي هوشي يه خانومي قد خميده با چهره ي نوراني ديد كه سمتش مياد دستي رو سرش كشيد و گفت پسرم روزت قبول شد ...
علي چشمهاش رو باز كرد ماماني جلوش ايستاده بود!
پايان 4:8 دقيقه ي صبح روز 23/4/88
اجباری برای خواندن نیست و تضمینی برای نگرفتن سردرد!
این دیگه داستان نیست!
حرفی راجع به زندگی و دنیای ماست! ویا تلنگری بر ذهن ما که: به کجا چنین شتابان...!
حرفی راجع به دوستی ها یا به گفته ی بعضی ها عشق ها یا ...
چرا عشق های امروزی: امروزه با افزایش روز افزون علم و فناوری راه های ایجاد ارتباط بسیار راحت تر شد!
اما با آمدن این تکنولوژی ها فرهنگ استفاده از آن نیامد بهتره بگم فرهنگی برای آن از سوی غرب اندیشیده نشد که بیاید! چون آنها عقاید مارا نداشتند!
این جهش باعث شد خانواده و فرزندان در رابطه با تکنولوژی از هم فاصله بگیرند و خانواده از تکنولوژی باز ماند و نتوانست آنطور که باید راهنمای فرزندش باشد.
پی آمد: در پی آن رابطه ها به وجود آمد. با توجه به اینکه در وجود هر انسان کشش به جنس مخالف وجود دارد ـ واین یک نعمت الهی است ـ این رابطه ها مبدل به عشق های امروزی شد!
به عقیده ی من ۸۰ درصد این عشق ها در ابتدا پاک ترین عشق هاست!
زیرا سن ها کم است و دل ها پاک!
اما چرا این عشق هایی که پاک ترین عشق ها نامیده می شود نباشد!؟
این ها دلایل من است و اصراری بر صحت آن نیست.
دلیل اول: بلوغ جسمی و بلوغ فکری!
فیزیولوژی بدن انسان به گونه ای است که بلوغ فکری همواره بعد از بلوغ جسمی است. یکی از فعالیت های بلوغ فکری این است که این بلوغ کنترل و هدایت گری است برای بلوغ جسمی است =>
یکی از دلایل رابطه های جنسی هم در سنین پایین میان این دوستی ها هم همین امر است!
دلیل دوم: سنین ۱۴ تا ۲۰ سالگی از مهمترین سن هاست! (البته تفاوتی میان مرد و زن وجود دارد.) به این دلیل که مدام افکار انسان تغییر می کند و این تغییرات با تغییرات سنین دیگر تفاوت عمده دارد زیرا در این سنین پایه های فکری تغییر می کند نه شاخ و برگ آن!
شما در سنی علایق خواستی دارید و معیار هایی. فردی با این معیارها بر می گزنید از آنجا که در این سنین هستیدعقاید شما تغییر می کند می بینید فرد مقابل آدم خوبی است اما دیگر دوستش ندارید و این همان تغییر پایه ایه عقاید است!
دلیل سوم : عدم تعهد
در دوستی هاتعهدی وجود ندارد و زمانیکه مشکلی به وجود بیاید و یا به هر دلیلی هر چند هم کوچک باشد فرد می تواند برود و با دیگری باشد!
و این یعنی سست شدن بنیان خانواده ها در آینده!
این فکر در فرد تعمیم می یابد ریشه می دواند و زمانیکه خانواده در سختی است این فرد تحمل سختی را ندارد و زود جا می زند و مقاومت نمی کند و طلاق بیشتر می شود و یا روابط نامشروع همسران بعد از ازدواج که آفت زندگی های امروزی است افزایش می یابد!
موارد دیگر رو به خاطر طولانی نشدن ننوشتم!
تمام این موارد نسبی یوده و صد در صد این موارد در هر فردی به وجود نمی آید!
حرس می زنم این مطلب از پرمنتقد ترین مطلب ها باشه و خیلی ها با دیدن این مطلب از من بدشون بیاد! اشکالی نداره. این منم با این عقاید!
راستی شرمنده طولانی شد!
سلامي به وسعت نام پـــــــــــــــــدر
ديشب تو جام بودم و داشت يواش يواش خوابم مي برد كه يهو يادم افتاد كه به جاي اينكه برم دنبال يه مطلب درباره ي پدر يه داستان خودم بنويسم!
اينطوري شد كه يهو پاشدم و شروع كردم به نوشتن داستانش سريع به ذهنم اومد.
اين داستان رو دوست دارم! و بعد نوشتنش خيلي كيف كردم!
منظورم اين نيست كه داستان قشنگه ها!
...........تو مپندار كه اين قافله بي سالار است ...........
-نه ، اون كه كار نمي كنه خرجش رو هم من دارم مي دم تو اون خونه ي درندشت هم كه كاري نمي تونه بكنه.
-امــا گناه داره مهرداد!!
-گناه من دارم كه هر هفته بايد يه كارگر بفرستم حونه ي آقا رو تميز كنه و براش خريد كنه!
-اما بچه ها خيلي دوسش دارند.
-بچه ها اونجا هم بره مي تونن برن ببيننش. ديشب به مهندس خونه رو نشون دادم مي گفت زمينش طلاس مي شه بهترين برج منطقه رو توش ساخت.
راستي به آقا جون زنگ بزن بگو يه كارگر مي فرستم بياد وسايلش رو جمع كنه با اونجا هم هماهنگ كردم.
-اما مهرداد...
در رو بستم و اومدم تو حياط در پاركينگ رو باز كردم و ...
از سر كار يه زنگ به خونه زدم اما منيژه هنوز به آقا جون زنگ نزده بود.
-اصلا من نمي تونم زنگ بزنم!
بلند گفتم : به جهنم و گوشي رو محكم گذاشتم ...
ديدم كارمندا دارن نگام مي كنند تا نگام به نگاهشون افتاد مشغول كار شدند!
چند ضربه با ناخن هام روي ميز زدم و بالاخره گوشي رو برداشتم و شمار رو گرفتم بعد از كلي بوق خوردن بالاخره رسيد به گوشي و گوشي رو برداشت.
-جانم بفرماييد:
يه لحظه صداش افكارم رو از هم گسيخت مكث من باعث شد پدر دوباره بگه
- الو...
- الو آقا جون منم ، مهرداد
- سلام مهرداد جان خوبي بابا بچه ها خوبند؟ منيژه چطوره؟
- همه خوبند زنگ زدم كه بگم يه كارگر فرستادم كه بياد ..بياد وسايلتون رو جمع كنه.
- براي چي بابا؟
نتونستم اينجوري بهش بگم
–ميام پيشتون امشب همه چيزو بهت مي گم باشه
-پسرم كاش بچه ها رو هم با خودت بياري
-نه آقا جون مي خوام يه سره از سر كار بيام.
- خيره ايشالا بابا
- فعلا خداحافظ
- خداحافظ.
گوشي رو گذاشتم و ولو شدم روي صندليم ...
.....................................................................
كار كه تموم شد راه افتادم سمت خونه ي بابا!
در زدم.
بعد از چند لحظه : كيه؟
-منم. صدامو نشنيد گوشاش سنگين شده بود صدام رو بلند تر كردم و گفتم: مهردادم بابا!
-اومدم ، اومدم باباجان
صداي خوردن عصا به زمين با شنيدن صداي من بيشتر شد!
در رو كه باز كرد و من رو ديد چشمهاش پر اشك شد و من رو بغل كرد تمام سنگيني وجودش رو روي من انداخته بود و من رو با عصا اشتباه گرفته بود!
پدر مي خواست تعارف بزنه بريم تو كه يادش افتاد كارگر فرشها رو جمع كرده لبخند مصنوعي زد و رفت طرف تخت تو حياط با دستش اول جاي من رو تميز كرد و بعد اون طرف براي خودش!
بعد از حال و احوال پرسي گفتم بابا اينجا براي شما خوب نيست همدمي نداريد و خيلي بزرگ من هم نمي تونم هر روز بهت سر بزنم !
پدر خيره خيره نگام مي كرد با نگاش بهم التماس مي كرد چيزي رو كه از تلفنم فهميده بود بر زبون نيارم.
آقا .. آقا جون من با يك مركز صحبت كردم كه از شما مرقبت كنه اونجا هم سن و سالهات هم هستند و ...
چشم هاش پر اشك شد اما سريع به بهونه ي آوردن چاي من رو تنهــــا گذاشت!
....................................................................
دو ماه اول پدر رو هفته اي يكبار به خونه مي آوردم و بچه ها با ديدنش كلي ذوق مي كردند و پدر با قصه هايي كه براي بچه ها مي گفت و آنها رو سرگرم مي كرد.
تابستان كه تمام شد و كلاسهاي بچه ها شروع شد كم كم هفته اي يكبار به ماهي يكبار مبدل شد و در آخر ديگر پدر را به خانه نمي آوردم و گهگاهي منيژه و بچه ها به ديدن پدر مي رفتند و من از منيژه مي شنيدم كه پدر حالم رو هميشه مي پرسه و سراغم رو مي گيره!
نزديك دو سال گذشته بود و كار برج به نيمه ها رسيده بود و من داشتم از برج و نحوه ي كار كارگرها ديدن مي كردم كه يهو ...........آقاي مهندس ......
.................................................................
چشم هام رو باز كردم كمر و قفسه ي سينم به شدت درد مي كرد. خودم رو روي تخت بيمارستان ديدم منيژه هم كنار تختم به خواب فرو رفته بود!
دكتر رو ديدم و از حالم جويا شدم!
ماجرا از اين قرار بود :
من ايست قلبي كرده بودم! با دستگاه من را زنده نگه داشتند.
چند ساعت بعد مردي را به بيمارستان مي آورند كه سكته ي مغزي كرده بود.
قلب او را در مي آوردند و به من پيوند مي زنند.
از آن مرد سوال كردم كه او كه بوده.
دكتر گفت احيانا" ...
كه منيژه از صحبت ما بيدار شد ناگهان من رو ديد . نمي دونست چه كار كنه از شادي گيج شده بود
دكتر آرام ما رو ترك كرد.
بعد از آرام شدن از او سوال كردم و گفت:
زمانيكه تو ايست قلبي كردي پدرت به خونه زنگ زد و گفت : دل شوره دارد و كابوس ديده كه تو حالت بده! و براي صحبت كردن با تو بي قراري مي كرد و من مجبور شدم و قضيه رو براشون گفتم.
هم اتاقي هاش مي گفتند بعد از شنيدن خبر پدر روي زمين مي افته و ضجه مي زنه و از خدا شكايت مي كنه كه نتونستم براي پسرم كاري كنم و اين آخر عمري من عليل بمانم و او برود....
مي گن انقدر ضجه زده كه از حال رفت و ....
حــــــــالا قلبي در سينه ام مي تپد كه جز شكستن كاري برايش نكردم!
پدر تمـــــــــــام عمر شرمنده ام كردي!
12/4/88 پايان 26/2 صبح.
ـآقای راننده برا کی رانندگی می کنی"اینجا صداشو برد بالا و با هیجان گفت:"اینا که همه خوابند!
سکوت کل کلاس رو گرفت حتی یک نفر هم لبخند نمی زد.
ـخب بقیش آقا٫تموم شد؟
معلم که بنده خدا ضایع شده بود گفت: "به ادامه ی درس می پردازیم" و نگاه بدی به من کرد.
................
پسر تو دیگه شورش رو درآوردی همه ی معلما از دستت عاصی اند ٫ فعلا اخراجی تا پدر مادرت نیاند حق نداری بیای مدرسه.
منم از خدا خواسته کیفمو برداشتم.
خیلی زود بود نمی دونستم خونه چی بگم. توراه یه پارک بود رفتم تو پارک هیچکس نبود. رفتم رو یه صندلی نشستم.
کیفم رو انداختم رو پاهام که دیدم یه دختره کوله به دست داره میاد تو پارک ولی خیلی دمق!
ادامه مطلب...
بعد از دو سال بالاخره اومدم!
الان که این مطلب رو می نویسم
فقط ۲.۳۰پیش بود که کنکور رو دادم .
امشب شب لیله رغایب ( شب آرزوها) است.
دعا کنید تورو خدا...

مي خواستم درد و دل كتم با هاتون ولي ياد اون حرف پسر غريبه تو جمكران افتادم كه مي گفت سفره ي دلتو واسه همه باز نكن ...
منم به حرفش گوش مي دم و ....
امروز اومدم بگم.......
خوبي كه از ما نديديد هر بدي ازم ديديد حلالم كنيد
هر كسي يه روز خدافظي مي كنه امروز هم نوبت من
فكر از دست دادن اين همه دوست خوب ديوونم مي كنه
اما من هم بايد بزرگ شم و با واقعيت ها روبه رو بشم
.......................................................
كلي برنامه ريزي كرده بودم واسه آپ هاي بعديم
يادش به خير داستان هايي كه مي نوشتم و ....
دعوا هام با شما دوستاي گلم
دردودلهام با شما ها
دلتنگي هام
راهنمايي هاتون ...
.........................................................
اما به خاطر خودم و بعضي ها از اين دنياي مجازي خدا حافظي مي كنم تا شك و ترديد بعضي ها برطرف شه
مي خواستم اين وبلاگ رو حذف كنم اما دلم نيومد اين همه خاطره رو يك جا حذف كنم
خيلي ها هم از دستم دلخورن به خاطر حرفايي كه بهشون زدم از همين جا مي گم مارو حلال كنيد و ببخشيد
:::::::::::::..............:::::::::::::::
نه از آشنايان وفا ديده ام
نه در باده نوشان صفا ديده ام
زنامردي ها نرنجد دلم
كه از چشم خود هم خطا ديده ام
قربان همتون خداحافظ
درست نوشتم؟
نمی دونم یه چیز تو همین مایه ها بود بی خیال!
خب ماه رمضون شد
این ماه خیلی برکت توش داره یکیش اینه که نرفته مدرسه ۱ ساعت از اولش و نیم ساعت از آخرشو پروند
ایول ایول ماه رمضونو ایول
تازه یه چیز دیگه هم داره اونم اینکه این زرغامی رو مجبور می کنه ۴ تا فیلم جدیدم پخش کنه.
و هزاران فواید دیگه.
راستی اونایی که به سن تکلیف می رسن فقط تو خونه روزه نباشید فکر کنم بیرون از خونه هم نباید چیزی خورداااااااااااااااا
خب دیگه خیلی لوس شد![]()
![]()
![]()
روضتون قبول![]()
خدا هستی را قسمت می کرد .
خدا گفت : چیزی از من بخواهید هرچه باشد شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خداوند بخشنده است .
هرکه آمد چیزی خواست .
یکی بالی برای پریدن .
دیگری پایی برای دویدن .
یکی جثه ای بزرگ خواست .
و آن یکی چشمانی تیز .
یکی دریا را انتخاب کرد و دیگری آسمان را .
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت:
خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم .
نه چشمانی تیز و نه جثهای بزرگ،نه بالی برای پریدن و نه پایی برای دویدن،نه آسمانی و نه دريايي...
تنها کمی از خود « تنها کمی از خودت به من بده »
و خدا کمی نور به او داد
نام او کرم شب تاب شد
خدا گفت : آنکه نوری با خود دارد بزرگ است حتی اگر به قدر ذره ای باشد .
تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت:
«کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست»
بياييد كرم شبتابي شويم تا در اين شبهاي نور در جمع ميهمانانش بدرخشيم و به خاطر داريم كه از او جز او نخواهيم...
آره بابا خيلي پرو شده
اوه اوه آنلاينيم و داره آپ مي شه
سلام
مي خواستم يه داستان ديگه بنويسم گفتم اين طوري خيلي بد مي شه و چيزي مي شه كه اصلا دوست ندارم بشه يعني يك نواخت مي شه ديگه
خب حالا گفتم خيلي وقت بحث نكرديم.
يه موضوعي كه همه مون زياد يا كم ازش مي دونيم .. آره آفرين عشق و عاشقي البته تو اين پست سعي مي كنم راجع به عشق هاي اينترنتي بنويسم.فقط اعصابتون خورد نشه و وب ما رو هك نكنيدا.
اين روزها بسياري از رابطه ها مجازي شده.انگار ديگه ما آدم ها جسارت ديدار با حقيقت را از دست داديم.به خدا زيباترين لحظات عشق و عاشقي ديدار و ابراز علاقه كردن ...
قبض هاي آن چناني تلفن هاي دختر و پسران جوان سرزمين من گواه ارتباط مجازي آن هاست.جواني كه مدام از وضع جامعه اش مي نالد تا در هياهوي گلايه ها اين حقيقت را فراموش كند كه از رويارويي با حقيقت عشق مي هراسد!

اين روزها چهره ي معشوق همه ي ما آدم ها شبيه به يكديگر شده اند معشوق همه ي ما شده پنجره هاي متعدد اينترنتي! طرفين در تلاش براي در تملك گرفتن ديگري است.به جاي آن كه ديگري را در حريم امن خويش ميهمان كنند مدام به حريم خصوصي ديگران تجاوز مي كنند
***بسياري از ما عاشقان از پايه فارغ ، لحظات با هم بودن مان را به تماشاي فيلم هاي سينمايي و سريال هاي تلويزيوني مي گذرانيم. ما حتي حاضريم به جاي تماشاي چهره شريك زندگي مان به تماشاي شرك بنشينيم!***
مدام يكديگر را امتحان مي كنند تا نكند عشقشان به آنها دروغ گفته باشد .
تلفن همراه يكديگر را چك مي كنند با آيدي هاي مختلف به عشقشان پي ام مي دهند تا مبادا ديگري دل محبوبشان را ربوده باشد.گويي در قاموس اين عشاق بيگانه با عشق ، امن ترين جا براي قلب معشوق زندان شك و ترديد و بي اعتمادي هاي ذهن بيمار عاشق نابالغ است!
مي دونم خيلي بدت اومده از من و وبلاگم و عقايدم . برو تو هم به دنياي مجازيت پناه ببر.
گفتــــــــــــــم كه گفتـــــــــــه باشم واقعا اين مطلبي بود كه بعد مدت ها تونستم واسه دل خودم بزنمش تو وبلاگم
*قسمت اول*
از بچگي باهم بازي مي كرديم و هميشه با هم بوديم تا اينكه وقتي پدر مادرامون فهميدن بزرگتر شديم كمتر اجازه مي دادن همديگرو ببينيم اما ما باز به هزار و يك بهونه هميديگرو قايمكي مي ديديم.
من درسم خيلي خوب بود مخصوصا اختصاصي هام اما رزا رياضيش ضعيف بود نمي دونم شايدم اين كارو مي كرد تا چند روزي من بشم معلم خصوصي خانوم!
***
رزا داشت با دوستاش از مدرسه مي يومدند كه ديدم 3تا پسر شروع كردند به مطلك انداختن به اونها.با خودم گفتم3 به يك لت و پارت مي كنندا امـــــــــــــــــــــــــــــا ...
-هو عوضي ها مگه خوار مادر نداريد....
كل بدنم درد مي كرد ولي خدا رو شكرجاي هيچ كبودي روي صورتم نبود.
-آخه واسه چي اومدي جلو تو كه مي دونستي
- ا مي خواستي مث برگ چغندر وايسم و ببينم چطوري به شما مطلك مي ندازن؟
- مي دونم مرسي اما آخه خودت
- بي خيال ولي انگار خودتم دل پري از ما داشتي ها
-مسخره ما رو باش به فكر آقاييم اصلا به من چه
***
-منزل كياني؟
- بله بفرماييد . شما؟
- من از بيمارستان ابن سينا تماس مي گيرم
-بيمارستان؟
- بله پدرتون بر اثر يك سانحه ي رانندگي صدمه ديدند آدرس رو يادداشت كنيد
..........
- چي شده آقاي دكتر پدرم خوب ميشه
- سر پدرتون ضربه ي شديدي خورده و الان تو كما اند ما هر كاري ازمون بر مي يومد انجام داديم فقط دعا كنيد.
بيتا فقط گريه مي كرد ومامان آرومش مي كرد.
قرار شد شب اول رو من پيش پدر بمونم.همه رفتند من و پدر تنهــا شديم طاقت ديدن پدر رو تو اين حالت رو نداشتم
بابا پاشو پاشوووو اين چه شوخيه بابا نمي خواي كه منو تنها بذاري بخدا از اين به بعد هر چي بگي گوش مي دم بابا تورو خدا پاشو
پدر حتي يك شب هم بيمارستان رو تحمل نكرد و ...
انا لله و انا عليه راجعون
***
قسمت دوم
***
از نظر مالي چيز زيادي نداشتيم يك مغازه و يك پيكان مدل 70 بعد از فوت پدر هر دو رو فورختيم و با پولش يك مغازه نزديك خونه خريديم.كار مغازه كه تموم شد مادر روي صندلي نشست و گفت مهران جان پسرم مي تونيم مغازه رو اجاره بديم و با پولش زندگي رو بچرخونيم.
- مامان خودت هم خوب مي دوني كه خرج دانشگاه بيتا بيشتر از اين هاست كه با چندر غازي كه از اجاره ي اين مغازه عايدمون مي شه بشه اونو پرداخت كرد
اشك در چشمان مادر حلقه زد و عاجزانه گفت:پدرت خيلي دوست داشت دانشگاه رفتن تو رو هم ببينه.
***
فردا نوبت توست اين جمله اي بود كه روي ديوار با اسپري نوشته بودند
وقتي ميون قبرها قدم مي ذاشتم آرامش خاصي بهم دست مي داد هر وقت دلم مي گرفت ميومدم قبرستون و پس از حرف زدن با پدر به طور معجزه آسايي احساس آرامش مي كردم
***
از وقتي مدارس شروع شده بود ديگه كار و كاسبيم حسابي رونق پيدا كرده بود چون هم لوازم تحرير مي فروختم و هم خوار و بار .
من تا دير وقت مغازه بودم و رزا و مادرش تا وقتي كه من بيام مادر و بيتا رو تنها نمي ذاشتند..
***
آروم آروم اشك هام مي ريخت روي سنگ قبر دلم گرفته بود از زمونه از روزگار از اين مردم دلتنگ شده بودم دلتنگ لحظه هايي كه پدر هم با ما بود دلتنگ لحظاتي كه گرماي يك پشتوانه ي بزرگ رو پشتم احساس مي كردم و اما حالا ...
پدر چرا...
سرم رو گذاشته بودم رو سنگ قبر و آرام مي گريستم كه صداي بر خورد سنگي را به سنگ قبر را شنيدم سرم بلند كردم ديدم رزا اومده ..
سريع با دستم اشك هاي رو صورتم رو پاك كردم و
-س س سلام
مث فرشته اي نشسته بود كنار قبر پدر و داشت آهسته فاتحه مي خوند فاتحش كه تموم شد
-سلام
اومدم مغازت كه ديدم نيستي فهميدم دوباره اومدي قبرستون منم دلم لك زده بود واسه قبرستون و اومدم اينجا
انقدر خودتو آزار نده به خدا با اين كارات پدرت رو هم تو اون دنيا داري اذيت مي كني ها
- يعني حق ندارم بيام اينجا و ...
- چرا اما به خدا نمي تونم تو رو اينطوري ببينم
آروم آروم گريه مي كرد و مي گفت ..
تو ديگه اون مهران هميشگي نيستي تو تو هميشه سر حال بودي هميشه حرف براي گفتن داشتي اما حالا گوشه گير شدي و...
ديگه افسار اشك هاش رو از دست داده بود در آغوشم هق هق مي زد
همش چهره ي رزا جلوي چشام بود ........
***
-حميد تو مي گي چي براش بخرم
-چه مي دونم تو هميشه باهاشي
-حالا يه چيز بگو ديگه
- اون پيش دانشگاهي من مي گم فقط براش كتاب بخري
-مرسي قربون تو برم هي مي گم يه فقط يه چيز بگو واسه همينه ديگه
-مگه من چي گفتم ديوونه؟ها
-بابا اون سري بهم مي گفت معلممون دو تا كتاب معرفي كرده كه اون مي خواست يكي از اون ها رو بخره
-آهان فهميدم از اين بهتر نمي شه
***
ساعت 5 زودتر از هميشه مغازه رو تعطيل كردم و رفتم انقلاب
حين خريدن كتاب همش به عكس العمل رزا وبه اينكه چقدر خوشحال مي شه فكر مي كردم
كتاب رو همراه با چند تا كتاب اصول برنامه ريزي و روانشناسي خريدم
***
-واي مرسي آخه چرا زحمت كشيدي
همين كه به يادم بودي برام كافي بود
-خب حالا كه ديگه گرفتم نمي خواي باز كني ببيني چي گرفتم.
-چرا نمي خوام
-خب باز كن ديگه
-اوه تو تو از كجا مي دونستي من من اين كتاب ...
...
انگار تمام دنيا رو به من داده بودند ...
از اون به بعد هر روز زنگ مي زد و ريز كا رهاش رو مي گفت و منم پشت ورق هاي فاكتور يادداشت مي كردم
***
حدود 6 ماه كه مي ره دانشگاه خيلي با گذشته فرق كرده و كمتر وقت داره كه با من صحبت كنه
منم بهش حق مي دادم تا اينكه امروز ديدم قهقهه زنان با يك پسر خوش تيپ اومد سوار پرايدش شد و رزا رو رسوند تا سر كوچه و ...
***
خشكم زده بود نمي دونستم بايد چيكار كنم اون تنهـــــــــــا اميد زندگيم بود كه ...
وارد مغازه شدم و هرچي نشانه از رزا بود از بين بردم تا اينكه رسيدم به فاكتور هاي لعنتي كه پشتشون ريز برنامه هاي رزا رو مي نوشتم
فقط به سمت ديواري مي رفتم كه روش نوشته بود "فردا نوبت توست"آروم چاقو رو تو قلبم فرو كردم تمام خاطرات مانند فيلم جلوي چشمانم ظاهر مي شه دوران كودكي بازي هاي كودكانمون لبخندي سرد و بي روح رو لب هام نشسته .....

اونی که میگفت بهم عاشقمه
تنهام گذاشت
اون با یه احساس سنگین رو قلبم پا گذاشت
اونی که میگفت همیشه با منه
تو جهنم بلا تنهام گذاشت
اونی که میگفت همیشه آرزوش دیدنمه
تا یکی رو دید گذاشت و رفت
منو تو دنیای غم تنهام گذاشت
اونی که قلبمو آسون گذاشتم زیر پاش
بی تفاوت پاشو رو دلم گذاشت
اونی که میگفت همیشه به یادمه
منو تو کنج خراب دل خاکیش جا گذاشت
................
چه قدر سخت تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت دزديد
و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی
به جای اينکه لبريز کينه و نفرت شی ، حس کنی هنوزم دوسش داری.....
چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکيه بدی که يه بار زير آوار غرورش
همه وجودت له شده....چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزنی
اما وقتی ديديش هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی....چه قدر سخته وقتی
پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوزم دوسش داری.......چه قدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگری ببينی
و هزار با تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زير لب بگی : گل من باغچه نو مبارک ....
..........................
به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم
. باورم نمي شد.
فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . !
سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم
اون روزی که دسته تقدير آب پاکی رو ريخت رو دستم
دل عاشقم و نديدی
وای چه بی صدا شکستم.
وقتی با نگاه حيرون به نگاهت خيره بودم
با تموم شورو شوقم يک دفعه از پا نشستم.
سخته اينکه با توباشم ولی از دلت جدا شم
مثل اون درخت پر بار که تنش خميده خستم.
ای به زندگی اميدم غم تو به جون خريدم
باغ انتظار دل رو به بهار ديگه بستم.
اگه دنيا بی وفا بود
دل من که بی وفا نيست
اگه زيرو رو شه دنيا
من هنوز عاشقت هستم
.....................
شايد تو برگردي!
شايد اولين بار به بهانه يک بازي کودکانه دلت را دزديدم
شايدتو نداني دلي که يک بار به شوق بازي نگاه گرمت را پذيرفت
اکنون خود گرفتارت شده است
شايد نفهميدي که بودنم در کنارت به واسطه طپش هاي قلبي بود
که مهمان بازيگوشش را دوست مي داشت
شايد تقصير من بود که پشت پا زدم به بغض نگاهي که دوستانه بر اندازم ميکرد
شايد تقصير تو بود که به اميد ديداري دوباره رفتنم را در سکوت نظاره کردي!!!
......................
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیارو بدی فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی
رو همه چی خط بکشی حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه
فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیارو به خاطر اون میزنی
خدا گفت: به یاد می آوری ایمان سال پیشت چگونه به پختگی رسید؟ تو داغ پر شور بودی و تابستان شد، و شور و شوقت به بار نشست و کم کم از آن شوق و بلوغ به معرفت رسیدی، نام آن معرفت را پاییز گذاشتیم. اما...
من به تو گفتم که از پس هر معرفتی، معرفت دیگری است، و پرسیدمت که آیا می خواهی تا ابد به این معرفت بسنده کنی؟
تو اما بی قرار معرفتی دیگر بودی. و آنگاه به یادت آوردم که هر معرفت دیگر در پی هزار رنج دیگر است. و تو برای معرفتی نو به ایمانی نو محتاجی. اما میان معرفت نو و ایمان نو ، فاصله ای تلخ و سرد است که نامش زمستان است.فاصله ای که در آن باید خلوت و تامل و تدبیر را به تجربه بنشینی، صبوری و سکوت و سنگینی را. و تو پذیرفتی.
اما حال وقت آن است که از زمستان خود به در آیی و دوباره ایمان بیاوری و آنچه را از زمستان آموختی در ایمان تازه ات به کار بری. زیرا که ماندن در این سکوت و سنگینی رسم ایمان نیست، ایمان شکفتگی و شور و شادمانی است. ایمان زندگی است
پس ایمان بیاور، ای زمین عزیز !
و زمین ایمان آورد و جهان گرم شد. زمین ایمان آورد و جهان سبز شد. زمین ایمان آورد و جهان به شور و شکفتگی و شادمانی رسید.
نام ایمان تازه زمین، بهار بود.
*******:::::::::::::-----------يا ابا صالح المــــــــــــــــــهــدي ادركني----------:::::::::::::*******
اين عيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد رو به همتون تبريك مي گم.
چيه بريد ديگه بريد ببينيد تو خيابون ها و كوچه ها چه خبره برو ديگه بدو دي سي كن و كامپيوتر رو خاموش كن.سالی یه بار نیمه شعبان می شه ها .
حالا می خوای اینا رو هم دانلود کن.


